ترکیب و افق طبقاتی اعتراضات دی ۱۴۰۴

۱- با شدت گرفتن سقوط ارزش ریال و افزایش بی‌سابقه‌ی نرخ دلار، موجی از نگرانی و خشم اقتصادی در میان بازاریان و اصناف شکل گرفت. از ۷ دی ۱۴۰۴، بازارهای مختلف پایتخت، از پاساژها و سراهای مرکزی تا بازار آهن و مبل، شاهد تعطیلی مغازه‌ها و تجمع اعتراضی کسبه بودند. خواسته‌های آنان حول محور ثبات نرخ ارز، کنترل تورم، پیش‌بینی‌پذیری فعالیت‌های اقتصادی و جلوگیری از زیان ناشی از نوسانات بازار بود.

در روز ۷ دی، اعتراضات از بازار علاءالدین و پاساژ چارسو آغاز شد و در همان لحظه‌ی نخست این پیام را مخابره کرد که خرده‌بورژوازی شهری، در کنار ترکیبی متعارض از نیروهای طبقاتی که ذیل عنوان «اعتراض کسبه‌ی بازار» صورت‌بندی می‌شدند، به صحنه آمده‌اند تا نارضایتی‌های عمیق اقتصادی و سیاسی را بیان کنند.

واقعیت این بود که حتی در همان لحظه‌ی نخست شکل‌گیری اعتراضات، آنچه ذیل عنوان «اعتراض کسبه‌ی بازار» نام‌گذاری شد، از درون واجد ترکیبی متعارض بود. مشارکت پایین‌ترین لایه‌های کسبه -خود نشانه‌ای روشن از این‌که با کلیتی یکدست به نام «بازار» مواجه نیستیم- از همان ابتدا در کنار حضور گروه‌های دیگری قرار داشت: کارگران مزدبگیر رسمی و غیررسمی که کاهش مداوم قدرت خرید و فقدان امنیت شغلی آنها را به اعتراض کشانده بود؛ دستفروشان، باربران و کارگران خدماتی که زیست روزمره‌شان زیر خط فقر می‌گذرد و بخش‌هایی از طبقه‌ی متوسط کوچک بازار که توان اقتصادی‌شان به‌شدت فرسوده شده است.

در نتیجه معرفی بازار و خرده‌بورژوازی بازاری به عنوان خاستگاه اعتراضات، شاید بی‌واسطه درست به نظر برسد اما با حقیقت فاصله دارد‌. در حقیقت حتی تعطیلی مغازه‌ها و کاسبی‌ها در بسیاری از موقعیت‌ها به بازاریان «تحمیل» شد و در مواردی شکستن شیشه‌ی مغازه‌ها و تهدید اعتصاب‌شکنان تضمین این عمل بود.

میدان میوه و تره‌بار تهران که در صبح پنج‌شنبه ۱۱ دی محل اعتراضات بود نیز از این‌دست بازارهاست. این میدان با ۲۷۰ هکتار مساحت، تردد روزانه حدود ۶۰هزار نفر و ۲۰هزار دستگاه وسیله‌ی نقلیه، ابدا ترکیب طبقاتی یکدستی ندارد. علاوه بر بازاریان و شاغلین و کارگران حاضر در این بازار، مردمی که از پسِ خرید میوه از خرده‌فروشان بر نمی‌آیند، به علت قیمت‌های پایین‌تر میوه و سیفی‌جات این بازار، به آن مراجعه می‌کنند.

بازارها اکنون برای طبقه‌ی کارگر، مواجهه‌ی مستقیم با مقدار ارزش کالای نیروی کارشان است؛ ارزشی که تحت استثمار روزافزون غارت شده است. بازار متر و معیاری انضمامی و بی‌واسطه برای طبقه‌ی کارگر است تا سیه‌روزی خود را اندازه بگیرد و با آن روبرو شود.

در ضمن باید تاکید کرد که خیابان‌ها و فضاهای با کاربری تجاری، به علت نقش اجتماعی بیشتر خود، حتی در طول قیام آبان که مهر تهیدستان را بر پیشانی دارد، از کانون‌های اعتراضی به شمار می‌رفتند.

آیا بالقوه‌گی طبقاتی این اعتراضات مایه‌ی شگفتی است؟ از نظر ما نه. بحران فعلی طبقه‌ی کارگر، بحران بازتولید اجتماعی و معیشت است، که می‌توانیم آن را بحران مزدی بنامیم. از منظر چپ مبارزه با کوچک شدن سبد معیشت، همان مبارزه با کاهش مقدار ارزش کالای نیروی کار یا مزد است. به این‌ترتیب اعتراض به گرانی و تورم به اعتراضات مزدی و پرولتری بدل می‌شود و قاعدتا می‌بایست افق نفی استثمار را به روی طبقه بگشاید. افقی که با توجه به وزن نیروهای سیاسی موجود و فقدان چپ انقلابی سازمان‌دهی‌شده، به نظر می‌رسد تیره و تار است.

ناهمگونی اولیه در ترکیب معترضان –تحت‌عنوان کلی کسبه‌ی بازار- به همان شکل باقی نماند و با گسترش جغرافیای اعتراضات نه پراکنده‌تر، بلکه در جهتی معین همگرا شد. هرچه اعتراضات از مرکز بازار تهران به شهرها و فضاهای اجتماعی دیگر گسترش یافت، وزن تهیدستان شهری، بیکاران و بی‌ثبات‌کاران افزایش پیدا کرد و ترکیب متعارض آغازین به‌تدریج حول خاستگاهی روشن‌تر -به‌طور مشخص خاستگاهی پرولتری- یکدست‌تر شد. به این‌معنا، آنچه در آغاز به‌صورت اعتراض «خرده‌بورژوازی شهری» یا «کسبه‌ی بازار» ظاهر شد، در روند گسترش خود بیش از پیش ماهیت طبقاتی‌اش را آشکار کرد و از صورت‌بندی محدود اولیه فراتر رفت. واقعیت این است که در صحنه‌ی اولیه‌ی اعتراضات، چندین هویت طبقاتیِ بالفعل حضور داشتند و هر یک ظرفیتِ جهت‌گیریِ مستقلِ بالقوه‌ای را با خود حمل می‌کردند. همین تکثر، از همان آغاز امکان‌های متفاوت و حتی متضادی را پیشِ روی اعتراضات می‌گذاشت. در شرایطی که با گسترش جغرافیای اعتراضات، خاستگاه طبقاتی اعتراضات مبتنی بر تهیدستان شهری، بیکاران، بی‌ثبات‌کاران و به‌طور مشخص بخش‌هایی از پرولتاریا (و نه لزوما همه‌ی طبقه کارگر به شمولیت بخش‌های باثبات‌تر آن) هرچه بیشتر آشکار شد، سطح سازمان‌یافتگی نیروهای سیاسی -نه خود معترضان- نشان می‌داد که نه حتا خرده‌بورژوازی شهری -با هر ترکیب متعارضی که درون آن وجود داشت- بلکه جناح‌های معینی از سرمایه در ایران از آن میزان آمادگی برخوردارند که افق بازتولید و احیای خود را به افق اعتراضات حُقنه کنند و آن را پیش ببرند. به این‌ترتیب بالقوه‌گی طبقاتی اعتراضات دی ۱۴۰۴ به خودی‌خود چیزی از افق طبقاتی و سیاسی پیش روی معترضان به ما نمی‌گوید بلکه با اتکا به شواهد موجود تضادی مهلک را بین خاستگاه طبقاتی معترضان و‌جهت‌گیری سیاسی‌شان آشکار می‌کند.

در این‌میان، نوعی امیدِ موهوم نیز وجود داشت؛ امیدی که عمدتاً از سوی چپ‌های غیرطبقاتی بازتولید می‌شد. این رویکرد، جهت‌یابی اعتراضات را نه محصول سازمان‌دهی و برنامه‌ریزی آگاهانه، بلکه نتیجه‌ی حرکت افقی نیروها و نوعی تلقی هم‌ارز از تضادها می‌دانست. بر اساس این تصور، گسترش اعتراضات در روزهای بعدی به سمت تهیدستان شهری، حاشیه‌نشینان و فرودستان و پیش‌روی جغرافیای اعتراضات به سمت شهرهای کوچکی که می‌توان آن را جغرافیای فقر نامید، می‌توانست «جهت‌گیری‌های مستقلِ بالقوه» را به‌طور خودکار به مسیری مترقی سوق دهد. گویی جهت‌گیری سیاسی جنبش، تابعی مستقیم از جابه‌جایی جغرافیای آن است.

در چنین افقی، این فرض نیز تقویت می‌شد که می‌توان تکثر نیروها و مطالبات را بدون تنش حفظ کرد و رقابت‌ها و تضادهای سیاسی میان مخالفان را به فردای مبهمِ «براندازی» موکول ساخت. گویی مسئله‌ی جهت‌گیری سیاسی، نه مسئله‌ی اکنونِ اعتراضات بلکه مسئله‌ای قابل تعویق به آینده‌ای نامعلوم است.

جهت‌گیری اعتراضات اما نه امری قابل تعویق است و نه امری خودبه‌خودی و نه تابعی مستقیم از جابه‌جایی جغرافیای اعتراضات. هیچ حرکت اجتماعی‌ای، حتی اگر بر دوش تهیدستان شهری و کارگران پیش برود، به‌طور از پیش مقدر به افق مترقی یا رهایی‌بخش نمی‌رسد بلکه جهت‌گیری سیاسی نیازمند مداخله‌ی آگاهانه، سازمان‌یافته و میانجی‌گرانه است.

اینجاست که باید بی‌پرده از فقدان میانجی‌های سیاسیِ ضروری، یعنی چپ‌های انقلابی و کمونیست‌های سازمان‌یافته و مبارزات صنفی-طبقاتی حرف زد. در آرایش کنونی نیروهای سیاسی، این نیروها نه به‌عنوان عاملی سازمان‌دهنده، نه به‌عنوان حامل برنامه، و نه به‌عنوان قطب جهت‌دهنده حضور مؤثر ندارند. به این‌ترتیب نه تنها از حضور سازمان‌یافته چپ نمی‌توان سراغ گرفت بلکه باید گفت که با غیبت سازمان‌یافته‌ی‌ چپ انقلابی روبروییم. گویی همه‌ی این‌سال‌ها و به‌خصوص بعد از سیلی‌ای که دی ۹۶ به صورت همه‌ی ما نواخت، چپ انقلابی بیش از هر چیز مشغول سازماندهیِ غیبت‌اش بوده است. تعلیق آگاهانه‌ی مسئله‌ی جهت‌گیری و رها کردن مسئله‌ی طبقه‌ی کارگر در وضعیت بی‌افقی، البته لوازم و پیامدهای معینی داشته است که این بخش از چپ به‌خوبی آن‌ها را پذیرفته و بازتولید کرده است: از یک‌سو، اتکا به اتحادهای مجازی با نیروهایی که خود فاقد سازمان‌یافتگی واقعی بودند. از سوی دیگر، ایجاد وهمی دموکراتیک از فرایند انقلاب و ترویج منطق «همه‌باهمی» که طیفی از چپ تا منتهی‌الیه راست را ذیل یک افق مبهم گرد می‌آورد. در همین چارچوب، هم‌ارزسازی انتزاعیِ تضادهای جنسی‌ـ‌جنسیتی و ستم ملی با تضاد طبقاتی بی‌آن‌که نسبت مادی و تاریخی این ستم‌ها با مناسبات تولید و بازتولید سرمایه مفصل‌بندی شود، به جایی انجامید که خودِ تضاد طبقاتی از جایگاه تحلیلی و سیاسی‌اش تهی و عملاً از حیز انتفاع ساقط شد. (مسئله نه نفی یا کم‌اهمیت‌سازی این ستم‌ها یا اولویت‌بندی بین آن‌ها بلکه فقدان آن مفصل‌بندی‌ای بود که بتواند مبارزه علیه ستم‌های جنسی‌ـ‌جنسیتی و ملی را به‌مثابه لحظات ضروری و درونیِ مبارزه‌ی طبقاتی صورت‌بندی کند، نه به‌عنوان بدیل یا معادل انتزاعی آن.) این گرایش هم‌زمان با پرهیز آگاهانه از سازمان‌دهی عمودی و تن‌دادن به اشکال گوناگون دورهمی‌های افقی‌گرایانه تقویت شد و با ترویج ایده‌ی تحولات خودبه‌خودی که در واقع صورت‌بندی نظریِ خلأ سازمان‌دهی و توجیه تن‌ندادن به آن بود، به انسداد سیاسی موجود قوام بخشید. این در حالی‌ است که نیروهایی که هم‌اکنون سنگ‌فرش شدن راه فاشیسم را جشن گرفته‌اند، در همه‌ی این سال‌ها مشغول انجام کارهایی بودند که چپ دودستی آن‌ها را واگذار کرده است و در نتیجه میدان -تا اطلاع ثانوی- به نیروهایی واگذار شده که می‌کوشند افق اعتراضات را به پروژه‌های احیای سرمایه و بازتولید نظم مسلط گره بزنند، البته با هزینه‌ی خونینی که طبقه‌ی کارگر و تهیدستان شهری در حال پرداخت آنند (احیای سرمایه‌داری نه به این‌معنا که روندهای سرمایه‌دارانه در چارچوب رژیم جمهوری اسلامی متوقف شده‌اند و جریان راست برانداز در پی راه‌اندازی دوباره‌ی آن است، بلکه به این معناست که بحران‌های درونی یک نظم سرمایه‌دارانه تا حدی شدت می‌یابند که ممکن است حتی نیازمند تغییر در رژیم سیاسی شود، تا موانع توسعه و گسترش خود را از میان بردارد).

***

آنچه در برابر ماست، ضرورت گذار از تحلیل وضعیت و خوانش اعتراضات به صورت‌بندی یک خط سیاسی و تدارک برای برنامه‌ی عمل است. تحلیلِ بی‌وقفه‌ی وضعیت، اگر به عبور از سطح توصیف و به تصمیم سیاسی منجر نشود، خود به شکلی از تعلیق و انفعال بدل می‌شود. با این‌حال، باید به‌صراحت تأکید کرد که فراخوان به «مداخله» بدون روشن‌کردن امکانات مادی، توازن قوا و میانجی‌های واقعی آن، در بهترین حالت به توصیه‌ای پوچ و اخلاقی فرو کاسته می‌شود و در اشکال وخیم‌ترش، آن‌گاه که با خوش‌بینی ساده‌لوحانه نسبت به جهت‌گیریِ خودبه‌خودیِ اعتراضات همراه است، عملاً به توصیه‌ای برای حل‌شدن در دینامیسم‌های مسلط و بدل‌شدن به پیاده‌نظام پروژه‌های فاشیستی و براندازانه‌ می‌انجامد. بر این اساس، چند نکته‌ی اساسی باید به‌ صراحت و بدون ملاحظه گفته شود:

۱- خشم توده‌ها برحق است، اما خطر برآمد فاشیسم نیز کاملا واقعی است.

خشم ناشی از فروپاشی معیشت، بحران مزد، بی‌ثباتی شغلی و ناتوانی توده‌ها از بازتولید زیست فردی و اجتماعی‌شان، خشمِ واقعی و مادی طبقه‌ی کارگر و تهیدستان شهری است. با این‌حال، هم‌زمان باید تأکید کرد که وحشت از برآمد فاشیسم و پروژه‌های احیای سرمایه‌داری نیز واقعی است. تمایز اعتراضات دی ۱۴۰۴ با دی ۹۶ و آبان ۹۸ دقیقاً درهمین‌جاست که تعین‌نیافتگی آن قیام‌ها که امکان‌های بالقوه‌ای را برای مداخله سازمان‌یافته‌ی سیاسی برای ایجاد افق و دادن جهت در خود داشت، در غیاب چپ انقلابی، توسط جناح‌های مختلف مدافع سرمایه مصرف شد و آن افق و جهت تا اندازه‌ی غیرقابل انکاری در راستای برآمدن فاشیسم شکل گرفته است تا جایی که می‌توان این‌بار نشانه‌های روشن یک برآمد فاشیستی را از درون اعتراضات به خوبی نشان داد. نادیده‌گرفتن این واقعیت، به معنای واگذاری بیش از پیشِ میدان به نیروهایی است که می‌کوشند خشم بر حق توده‌ها را در خدمت بازتولید نظم موجود در اشکالی جدید و بیش از همه نظم سلطانی بسیج کنند.

در کنار تعین‌نیافتگی ایجابی خیزش‌های دی ۹۶ و آبان ۹۸، باید به این نکته نیز توجه کرد که آن دوره هم‌زمان بود با آماده نبودن جریان «فاشیستی» برای سازمان‌دهی و مداخله‌ی مؤثر به شیوه‌ی خاص خودش در وضعیت. به بیان دیگر، اگرچه در آن مقاطع، فقدان چپ انقلابی سازمان‌یافته مانع از صورت‌بندی افق مترقی شد، اما جریان فاشیستی حول رضا پهلوی نیز هنوز از انسجام ایدئولوژیک، شبکه‌های اجتماعی و ظرفیت هژمونیک لازم برای تصاحب فعالانه‌ی اعتراضات برخوردار نبود. در خصوص تمایز اعتراضات دی ۱۴۰۴ با خیزش دی ۹۶ و قیام آبان ۹۸، باید به زمینه‌های اجتماعی و سیاسی متفاوت آن‌ها پرداخت. یکی از زمینه‌های مهم وقوع دی ۹۶، انزوای ایدئولوژیک طبقه‌ی متوسط پس از سرخوردگی از انتخاب حسن روحانی بود. طبقه‌ای که پس از سرکوب ۸۸، امید خود را به جناحی از درون حاکمیت گره زد تا از مسیر ادغام در سرمایه‌ی غربی، به گشایش‌های اقتصادی و سیاسی دست یابد. این امید اما به‌سرعت فروپاشید و افق «تغییرات تدریجی» طبقه‌ی متوسطی را تضعیف کرد و آن را با همان جهت‌گیریِ ادغام در سرمایه‌ی غربی، به «براندازی» گره زد. در همان مقطع شاهد اعتلای مبارزات کارگری ـبه‌ویژه در هفت‌تپه و فولادـ بودیم و این مبارزات، با وجود همه‌ی محدودیت‌ها، عناصری از سیاست طبقاتی را به فضای عمومی تحمیل می‌کرد و به تضعیف هرچه بیشتر الگوی طبقه‌متوسطیِ تغییرات یاری می‌رساند و بازتاب خودش را در بخش‌های دیگر جامعه و طبقه‌ی کارگر می‌یافت.

امروز با وضعیتی کیفیّتا متفاوت روبه‌روییم؛ وضعیتی که در آن ایدئولوژی طبقاتیِ احیاشده‌ی طبقه‌ی متوسط در قیام «زن، زندگی، آزادی» نقش هژمونیک‌تری یافته و اکنون به شکل مستقیم‌تری در خدمت افق‌های دست‌راستی و اقتدارگرا قرار گرفته است. گفتاری که افق براندازانه‌ی خود را به‌طور فزاینده‌ای به پروژه‌ای طرفدار غرب پیوند زده و در عمل، زمینه‌ی ایدئولوژیک لازم برای برآمد فاشیستی اعتراضات فعلی را تقویت کرده است. مجموع این دگرگونی‌هاست که توضیح می‌دهد چرا اعتراضات دی ۱۴۰۴، برخلاف دی ۹۶ و آبان ۹۸، نه فقط در وضعیت تعین‌نیافتگی سیاسی، بلکه در شرایطی شکل گرفته‌اند که جریان راست فاشیستی از پیش انباشتی از تجربه، ایدئولوژی و سازمان‌یافتگی را در اختیار دارد و می‌تواند فعالانه برای تصاحب افق اعتراضات وارد میدان شود.

۲- ابتدا این تصور وجود داشت که بروز نشانه‌های آمادگی فاشیسم مرکزگرا برای جهت‌دهی به اعتراضات فعلی، می‌تواند مانعی در برابر گسترش اعتراضات به مناطق پیرامونی ایجاد کند. این تصور بر این فرض استوار بود که برآمد فاشیسم مرکزگرا -که در روزهای اخیر در قالب شعارها و تحرکات سیاسی مشخص نیروهای دست‌راستی بروز یافته است- به دلیل شکاف‌های عمیق تاریخی و اجتماعی، به‌ویژه تجربه‌ی زیسته و فهم انضمامی توده‌ها از ستم ملی، امکان هژمونیک‌شدن در پیرامون را ندارد. به‌عبارت دیگر، شدت و عینیت ستم ملی در چنین مناطقی به مانعی جدی برای پیوند مستقیم توده‌ها با فاشیسم مرکزگرا بدل می‌شود.

با این‌حال، نشانه‌ها حاکی از آن است که گسترش اعتراضات به این مناطق نه‌تنها محتمل، بلکه در حال وقوع است. مسئله اما این‌جاست که ناتوانیِ فاشیسم مرکزگرا در هژمونیک‌شدن در پیرامون، به‌معنای مصونیت این مناطق از جهت‌گیری ارتجاعی نیست. در شرایط ضعف شدید یا فقدان سازمان‌یافتگی چپ انقلابی در این مناطق، خلأ جهت‌گیری سیاسی می‌تواند به بازتولید اشکال بومی و پیرامونی ارتجاع منجر شود؛ اشکالی که بر ستم‌های واقعی و تجربه‌ی زیسته‌ی تبعیض ملی تکیه می‌کنند، اما در نهایت، با واژگونی منطق مسأله، به‌جای نفی مناسبات سرمایه‌دارانه، در خدمت تثبیت و بازتولید آن عمل خواهند کرد. به بیان دقیق‌تر، مسئله نه «نفوذ فاشیسم مرکزگرا» به پیرامون، بلکه امکان برآمد بدیل‌های ارتجاعی‌ای است که خود را در قامت پاسخ به ستم ملی عرضه می‌کنند. در این مناطق، تجربه‌ی تاریخیِ سرکوب، تبعیض و انکار ملی، مانعی واقعی در برابر هژمونی فاشیسم مرکزگراست؛ اما همین واقعیت، در غیاب مفصل‌بندی طبقاتی و سازمان‌یافتگی چپ انقلابی، می‌تواند به نقطه‌ی عزیمت شکل‌هایی از سیاست ارتجاعی بدل شود که ستم ملی را از بستر مادیِ مناسبات سرمایه جدا می‌کنند و آن را به افقی هویتی، اقتدارگرا و در نهایت سازگار با بازتولید سرمایه فرو می‌کاهند. از این منظر، خطر پیشِ رو تقویت گرایش‌هایی در پیرامون است که با تکیه بر زخم‌های واقعی، مسیر رهایی را مسدود و امکان پیوند مبارزه علیه ستم ملی با مبارزه‌ی طبقاتی را عقیم می‌کنند.

۳- سازمان‌دهی انقلابی، باید متناسب باشد با تدارک سرمایه برای تعرض به طبقه‌ی کارگر. سازمان‌دهی انقلابی نه یک انتخاب اختیاری یا ترجیح نظری، بلکه پاسخی ضروری به سطح تهاجم سازمان‌یافته‌ی سرمایه است. سرمایه از مدت‌ها پیش در حال آماده‌سازی است؛ از تبلیغات گسترده و سیستماتیک علیه مبارزه‌ی طبقاتی و ایده‌ی کمونیستی، تا ترویج الگوهای نئولیبرال و فاشیستی نظیر خاویر میلی در فضای عمومی ایران، از فردی‌سازی دلایل فقر و بیکاری، تا مشروعیت‌بخشی به حذف حمایت‌های اجتماعی، سرکوب طبقاتی و خصوصی‌سازی افسارگسیخته و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها بی‌ثبات‌سازی گسترده در محل کار و محل زیست که به عنوان مانعی ساختاری در برابر سازماندهی طبقه‌ی کارگر و تهیدستان شهری در محل کار و محل زیست عمل می‌کند. مواجهه با این تهاجم، بدون سازمان‌دهی آگاهانه و انقلابی، به‌معنای عقب‌نشینی قطعی است. هدف این سازمان‌دهی باید شکل‌دادن به مقاومت اجتماعی گسترده‌ و رزمنده‌ای باشد که مستقیماً سازوکارهای استثمار، غارت و بازتولید سرمایه را نشانه بگیرد.

۴- مقاومت اجتماعی بی‌واسطه شکل نمی‌گیرد و نیازمند میانجی‌های مشخص است. مقاومت اجتماعی نه محصول خودبه‌خودی خشم، بلکه حاصل سازمان‌دهی و میانجی‌گری سیاسی و طبقاتی است. یکی از این میانجی‌ها مبارزه‌ی صنفی است؛ مبارزه‌ای که اگر در سطح صرفاً صنفی باقی بماند، به‌راحتی مهار می‌شود، اما اگر به مبارزه‌ای طبقاتی اعتلا یابد، می‌تواند به ستون فقرات مقاومت اجتماعی بدل شود. میانجی دیگر، سازمان‌دهی تهیدستان شهری، بیکاران و بی‌ثبات‌کاران در قالب کمیته‌ها و هسته‌های مخفی و دیگر اشکال سازماندهی علنی و نیمه‌مخفی است. اشکالی از سازمان‌یابی که ممکن است در متن قیام‌ها و‌ اعتراضات زاده شوند، اما محدود به لحظه‌ی قیام و اعتراض نیستند و باید به‌مثابه ساختارهای پایدار مقاومت تداوم یابند.

بدون چنین خط سیاسی و بدون تدارک عملی برای سازمان‌دهی، خشم بر حق توده‌ها نه‌تنها به رهایی منتهی نمی‌شود، بلکه به‌سادگی می‌تواند به ماده‌ی خام پروژه‌هایی بدل شود که افق‌شان چیزی جز احیای سرمایه و هموار کردن مسیر فاشیسم نیست.

***

وظایف فوری

از دی ۹۶ پرسش «چه باید کرد؟» پیوسته پیشِ روی ما بوده است، بی‌آن‌که در عمل به پاسخ‌هایی متناسب با وزن این پرسش دست یافته باشیم. این‌بار، بدون تسلیم شدن به نقطه‌ی شکست، ناچاریم پرسش را یک گام به عقب برگردانیم و بپرسیم: «چه باید می‌کردیم؟» تنها از خلال این بازخوانی انتقادیِ کارنامه‌ی خود است که می‌توان امکان‌هایی واقعی برای آینده جست‌وجو کرد. بر همین اساس، ما بر این باوریم که در این لحظه‌ی خاص، مجموعه‌ای از وظایف فوری پیشِ روی ما قرار دارد؛ وظایفی که هم یادآور کارهای انجام‌نشده‌ی ما هستند و هم ضرورت‌شان امروز، بیش از هر زمان دیگری، خود را تحمیل می‌کند. وظایفی که بتوان آن را به‌عنوان حداقل‌هایی از مداخله‌ی ممکن در توازن قوای موجود صورت‌بندی کرد. در چهار سطح هم‌زمان اما متمایز با هم این وظایف عبارتند از: وظایف سیاسی-نظری، وظایف سازمانی، وظایف عملی-میدانی و وظایف مربوط به لحظه‌ی اعتراضات جاری.

۱- بازپس‌گیری افق سیاسی اعتراضات از جریان‌های فاشیستی و مدافع سرمایه‌

قبل از هر چیز باید این افسانه‌ی فراگیر را دود کرد و به هوا فرستاد که شکستن هژمونی راست صرفا با تولید گفتمان‌های ضدفاشیستی ممکن می‌شود. ما در جریان‌های دست‌راستی فقط با ایدئولوژی مواجه نیستیم که بخواهیم صرفا با تقابل ایدئولوژیک و قسمی گفتگو و وهم دموکراتیک و «حالا آن‌ها هم باشند چون بخشی از جامعه آن‌ها را صدا می‌زنند» برخورد کنیم. بلکه ما به‌طور مشخص با پروژه‌های هدفمند و سازمان‌یافته‌ی روی زمین به جهت به قهقرا بردن سیاست و جامعه روبروییم که جنگ با آن هرگز صرفاً با تقابل رسانه‌ای یا گفتمانی محقق نمی‌شود. مقابله با این جریان سازمان‌یافته تنها زمانی اثرگذار است که با سازماندهی عملی و میدانی پیوند بخورد. یعنی همانطور که پیش از این‌ گفته شد باید «مقاومت اجتماعی» گسترده‌ و رزمنده‌ و حاضر در میدانی را در مقابل جریان راست شکل داد. خشم علیه گرانی، تورم و سقوط قدرت خرید باید به مبارزه‌ای آگاهانه علیه کاهش ارزش نیروی کار، حذف پیمانکاری‌ها و عقب‌راندن سایر سازوکارهای استثمار و غارت مانند خصوصی‌سازی پیوند بخورد. یعنی دقیقا همان سازوکارهایی که باعث این فلاکت اقتصادی و اجتماعی شده است. این کار با برجسته‌کردن این واقعیت انجام می‌شود که مسئله صرفاً مدیریت ناکارآمد یا فساد نیست و صرفا تغییر رژیم سیاسی، بدون دست‌زدن به سازوکارهای بنیادین انباشت و استثمار سرمایه، هیچ‌گاه قادر به حل آن نخواهد بود. بلکه مسئله منطق انباشت سرمایه است که در صورت باقی ماندن، رژیم سیاسی‌اش را در هر حال به وجود خواهد آورد. به بیان دقیق‌تر با پروژه‌ی عملی باید با پروژه‌ی عملی روبرو شد و‌ بنابراین مسئله ابدا فقط یک تقابل ایدئولوژیک و جدال در سطح ایدئولوژی و رسانه نیست.

۲- ایجاد ‌و تقویت میانجی‌ها، هسته‌ها و مبارزه‌ی صنفی-طبقاتی برای سازماندهی مقاومت اجتماعی

در وضعیت فعلی، چپ انقلابی امکان خطاب مستقیم به توده‌ها را ندارد و ارتباط ارگانیک و مستمر با آن‌ها به دلایل متعدد، برای نیروهای سیاسی چپ انقلابی ممکن نیست. از این رو، شکل دادن به مقاومت اجتماعی تنها از مسیر میانجی‌ها ممکن است. میانجی‌ها می‌توانند شامل هسته‌ها و کمیته‌های سازماندهی‌شده، مبارزات صنفی و تشکل‌یابی‌های محلی غیررسمی‌ای باشند که قادرند زبان اعتراضات را به کنش سیاسی ملموس و اثرگذار تبدیل کنند و در عین‌حال، مضامین معیشت، مزد، بیکاری، بی‌ثباتی و ستم‌های جنسی‌ـ‌جنسیتی و ملی را به محور عمل طبقه‌ی کارگر بدل نمایند. در شرایط فقدان سازمان‌یافتگی سراسری، مبارزات صنفی موجود -هرچند پراکنده و محدود- یکی از معدود نقاط اتکای واقعی‌اند. وظیفه‌ی فوری چپ انقلابی ارتقای مبارزه‌ی آن‌ها به سطح مبارزه‌ی طبقاتی است: پیوند دادن مطالبات صنفی به مبارزه علیه مناسبات استثمار، ایجاد ارتباط میان بخش‌های مختلف نیروی کار و جلوگیری از منزوی‌سازی هر اعتراض صنفی. در عین‌حال، باید هشدار داد که این مبارزات، اگر امکانی برای مداخله‌ی سازمان‌یافته در آن‌ها از سوی گرایش‌های چپِ موجود در خود این مبارزات فراهم نشود و اگر‌ از سطح صنفی به سطح طبقاتی ارتقا نیابند، در معرض خطر نفوذ و جهت‌دهی راست‌گرایی و جریان‌های فاشیستی قرار دارند و ممکن است ناخواسته به «بال کارگری و صنفی» پروژه‌های دست‌راستی و‌ فاشیستی تبدیل شوند.

همزمان، سازمان‌دهی تهیدستان شهری، بیکاران و بی‌ثبات‌کاران در قالب هسته‌ها و کمیته‌های کوچک و مخفی ـدر محلات، محیط‌های کار و فضاهای زیستی مشترکـ حداقل و در عین‌حال ضروری‌ترین شکل‌های سازمان‌یابی‌اند. هرچند در مقاطع خیزش‌ها و اعتراض‌های توده‌ای، با گشایش‌های موقتی و تشدید کنش جمعی، امکان شکل‌گیری این ساختارها بیش از پیش فراهم می‌شود، اما کارکرد آن‌ها محدود به لحظه‌ی این اعتراضات نیست؛ برعکس، تداوم مقاومت اجتماعی، جلوگیری از فروپاشی نیروها پس از فروکش کردن موج اعتراضات، و انباشت تجربه و پیوندهای طبقاتی، بدون چنین ساختارهایی عملاً ممکن نیست.

۳- بازگشت به دستورکارهای کنارگذاشته‌شده و مسکوت‌مانده

بخشی از وضعیت کنونی، نه صرفاً حاصل سرکوب بیرونی یا ضعف عینی توازن قوا، بلکه نتیجه‌ی تعلیق آگاهانه‌ی دستور کارهایی است که به‌مثابه گره‌گاه‌های سیاست طبقاتی عمل می‌کنند، اما هرگز به بحث عمومی، سازمان‌دهی و برنامه‌ی عمل بدل نشدند. نمونه‌ی روشن آن، تولید متونی بود که می‌توانستند به ابزار تبیین وضعیت، قطب‌بندی سیاسی و جهت‌دهی به مبارزه بدل شوند، اما در سطح تولید نظری باقی ماندند و به میدان اجتماعی راه نیافتند. این تعلیق در حالت عام‌تر محصول غلبه‌ی گرایش‌هایی در سطح چپ انقلابی است که از هرگونه تعیین اولویت طبقاتی، قطب‌بندی و تصمیم سیاسی پرهیز می‌کنند و در سطح خاص حاصل بی‌برنامگی، کاهلی، سستی و عدم رویکرد تشکیلاتی به این‌دست از متون است. متونی که باید موجب می‌شد پیگیری تبعات تشکیلاتی آنها از مسیر ترویج و تبلیغ مستقیم و هدفمند در دستور کار قرار بگیرد. ما در شکل عام چپ انقلابی و در شمایل خاص هر تشکیلات مشخص باید مسئولیت این وضعیت را بپذیریم.

در این میان، مشابهت تاریخی قابل تأملی نیز با تجربه‌ی چپ انقلابی در مقطع انقلاب ۵۷ وجود دارد: آن‌ها نیز به‌رغم شناخت ضرورت‌های عملی مبارزه‌ی طبقاتی، به مقوله‌ی استراتژیک شوراها و سازماندهی مستقیم توده‌ها به اندازه‌ی کافی و لازم توجه و عمل نکرده و مفروضات تئوریک خودشان را تبدیل به استراتژی‌های سازمانی نکردند. این تجربه‌ی تاریخی می‌تواند برای ما درس‌آموز باشد و نشان دهد که بی‌توجهی به گره‌گاه‌های کلیدی مبارزه، حتی وقتی به لحاظ نظری روشن‌اند، نتایجی جبران‌ناپذیر دارد. همینطور پس از قیام «ژینا»، بررسی شرایط موجود و امکانات بالفعل و بالقوه نشان داد که بسیاری از امکان‌هایی که پس از دی ۹۶ و آبان ۹۸ می‌توانستیم برای ایجاد سازماندهی، افق و جهت‌گیری سیاسی محفوظ داریم، تا حد زیادی از دست رفته‌اند. این واقعیت، ضرورت بازگشت از دوره‌ی تدارک انقلابی به دوره‌ی احیا و بازخوانی انتقادی کارنامه‌ی چپ انقلابی را آشکار می‌کند. ما باید نه صرفاً از منظر نظری بلکه در عمل، دستورکارهای به تعلیق درآمده و ظرفیت‌های بالفعل و بالقوه را احیا کنیم، تا امکان بازیابی نقشی موثر در صحنه‌ی اجتماعی و سیاسی فراهم و از تکرار خطاهای مهلک جلوگیری شود وگرنه میدان بی‌هیچ تردیدی به استیلای فاشیسم واگذار خواهد شد.

۴- بنابراین اگر به لحظه‌ی اعتراضات جاری بازگردیم فوری‌ترین دستور کار جاری تلاش برای ارتباط گرفتن و سازماندهی نیروهایی است که با محتوای طبقاتی اعتراضات جاری همدلی دارند اما به دلیل برآمد فاشیستی درون آن بلاتکلیف مانده‌اند یا از آن دوری می‌گزینند و هم‌چنین تهی‌دستانی که هیچ‌چیزی برای از دست دادن ندارند و این در شکل اعتراضی رادیکال آنان و رزمندگی سازش‌ناپذیرشان با نیروی سرکوب نمود دارد اما بنا بر برآمد فاشیستی موجود، شعارهایی را به زبان می‌آورند که با منافع طبقاتی آنان در تضاد است. این ارتباط‌سازی‌ها را با افق تشکیلاتی نباید به فردای بعد از اعتراضات موکول کرد، بلکه باید آن را همین امروز در دستور کار گذاشت و برای آنها تمهیداتی عملی نیز فراهم کرد. تهمیداتی عملی که هم این خشم بر حق طبقاتی را به رسمیت بشناسد و با آن همراه شود و هم آن وحشت واقعی از برآمدن فاشیسم را به‌عنوان یک دستور عمل تشکیلاتی در درون تمهیدات عملی‌اش تعبیه کند و به این‌معنا مقهور خیابان نشود. این البته دستور کاری است که باید دقایق و ظرایف آن در صفوف تشکیلات (هر تشکیلاتی) به بحث گذاشته شود و نه در مقابل چشمان اغیار از جمله نهادهای امنیتی و دشمنان طبقاتی.

دی ۱۴۰۴