تلی از جنازه در خیابان‌ها و سردخانه‌ها و گورستان‌ها انباشته شده است. جمهوری اسلامی چنان‌که انتظار می‌رفت به جنایتکارانه‌ترین شکل ممکن، مردم را در خیابان‌ها به گلوله بسته است. کشتاری تعمدی و هدفمند نه صرفن برای متوقف کردن تظاهرات خیابانی، بلکه برای کشتن و زهر چشم گرفتن از امروز و به‌ویژه از آینده. در این میان و در حالی که هنوز راه‌های ارتباطی با داخل کشور قطع است و انتشار خبر تعداد بالای کسانی که در این کشتار جان خودشان را از دست داده‌اند، برخی مخالفان احیای سلطنت در ایران و خاندان پهلوی به رضا پهلوی خرده گرفته و می‌گیرند که با فرا خواندن مردم به خیابان (ابتدا برای ۱۸ و ۱۹ دی و بعد از برآورد موفقیت آن فراخوان، برای ۲۰ و ۲۱ دی) در واقع آنها را مقابل گلوله فرستاده و به کشتن داده است.

در مواجهه‌ی اول این نقد امکان صورت‌بندی خودش را ندارد. بسیاری از کسانی که اکنون از این زاویه و با این جملات به رضا پهلوی خرده می‌گیرند، همان کسانی هستند که در ضمن در ادوار گذشته، به درستی در مورد مخاطرات و بی‌سرانجامی‌های «جنبش بی‌رهبر» و مانند آن نیز نقدهایی را بیان کرده‌اند. رضا پهلوی این‌بار و با اتکا به سازماندهی‌ای که دست‌کم از زمستان ۱۴۰۱ در دستور نیروهای هوادار او قرار گرفت، تلاش کرد رهبری اعتراضات را به دست بگیرد و باید اذعان کرد تا حدی نیز موفق شد. علاوه بر نیرویی که حول شعارهای فاشیستی هواداری از خاندان پهلوی بسیج شد، سر تافتن از پذیرش این واقعیت که حتا بسیاری از مخالفان پهلوی نیز به فراخوان او پاسخی سلبی دادند، یعنی تصمیم گرفتند در واکنش به فراخوان او به خیابان بیایند، در بسیاری از شهرها با «مردم خیابان» همراه شوند و در جایی که می‌توانند (یعنی کردستان، بلوچستان، آذربایجان و...) صدای مستقلی را نمایندگی کنند، کمکی به فهم وضعیت نمی‌کند. بنابراین آنان که صرفن به امر رهبری در هر جنبشی اشاره می‌کردند بی‌آن‌که سمت‌گیری‌ها و جهت‌گیری‌های آن جنبش برایشان اهمیتی داشته باشد، این روزها با خرده گرفتن به رضا پهلوی که تلاش کرد خودش را در مقام رهبری اعتراضات تثبیت کند، در واقع دارند نقض غرض می‌کنند.

مشکل، برخلاف تصور، در رهبری رضا پهلوی نیست، بلکه دقیقن مشکل در رهبری نکردن رضا پهلوی است یا به بیان دقیق‌تر به قرار گرفتن او در مقام رهبری پدیده‌ای که خودش و مشاورانش آن را به خوبی می‌شناسند و از آن هراس دارند. به این‌معنا که پهلوی عملن وارد موقعیت رهبری «انقلاب» نمی‌شود، زیرا آنچه او و حلقه‌ی مشاورانش به‌خوبی درک کرده‌اند و از آن پرهیز دارند، خودِ روند و منطق انقلابی است. بنابراین از همان آغاز، با وجود پایگاه توده‌ای‌ای که جریانِ پیرامون رضا پهلوی -که در اینجا از آن با عنوان «سازمان پهلوی» یاد می‌کنیم- برای خود سامان داده است، با نوعی رهبریِ ضدانقلابی مواجهیم‌ که تداوم و تثبیت خود را نه در ایجاد، تعمیق و گسترش نهادهای توده‌بنیاد بلکه در عقب‌راندن و خنثی‌سازی آن‌ها می‌جوید و در نهایت نیز افق تحقق قدرتش را جز از مسیر مداخله و حمله‌ی نظامی خارجی متصور نیست.

برای روشن کردن این مسئله ابتدا باید به این اشاره کنیم که دست کم گرفتن جریان فاشیستی سازمان‌یافته حول رضا پهلوی، تکرار کمیک همان اشتباهی است که در جریان انقلاب ۵۷ از بسیاری از نیروها در شناخت قوای موجود سر زد و اغلب با این صورت‌بندی به یاد آورده می‌شود که «آخوند نمی‌تواند حکومت کند». این شکل از آسوده‌خاطری در مواجهه با جریانی فاشیستی و سازمان‌یافته و دارای پایگاه توده‌ای یا از روی بلاهت است یا از روی انکار وجود جریانی فاشیستی برای توجیه ایده‌های انتزاعی شکل‌گرفته بر مبنای «تکثر» و «گوناگونی»، که گاه پهلوی را از دایره‌ی «تکثر» بیرون می‌گذارد و گاه آن را به درون فرا می‌خواند اما در هر صورت این جریان را دشمن نمی‌انگارد.

در واقع این جریانات اگر نادان نباشند عامدانه بر توان جریان فاشیستی برای انسداد هر امکان رهایی‌بخش و سرکوب خونین تمامی اغیار چشم می‌پوشند تا آنگاه توضیح دهند که چرا اکنون «همه‌ی» نیروها باید تنها و تنها علیه جمهوری اسلامی بسیج شوند. حقیقت در بسیاری مواقع این است که این نه انواع گوناگون جمهوری‌خواهان خوش‌خیال، بلکه جریان فاشیستی پهلوی است که از هرگونه همکاری با دیگران خودداری می‌کند، وگرنه این‌دست دوستان و «رفقا» تا کنون دور میز ائتلاف هم نشسته بودند. چنان‌که این جریان «پهلویست» بود که ائتلاف جرج‌تاون را به هم زد و نه «استبدادستیزان» اخراج‌شده از جرج‌تاون.

مشکل رضا پهلوی اما این است که می‌خواهد رهبر باشد، اما نه «رهبرِ انقلاب». و همین میلِ هم‌زمان به رهبری و پرهیز از رهبریِ انقلابی، خود یک تناقض درونی را حمل می‌کند. از این‌رو توصیه‌ها و مداخلات او عمدتن بر افسانه‌های جین‌شارپیِ انقلاب‌های مخملی و رنگی استوار است و دستور کار «سازمان پهلوی» بر مبنای رویاهای احمد الشرعی طراحی شده است. در هر دو الگو، تمرکز بر دینامیسم واقعی مبارزه‌ی توده‌ای نیست، بلکه سناریوهایی آرزومندانه و از پیش طراحی‌شده ارائه می‌شود که بیش از هر چیز با مهار و کنترل اعتراضات توده‌ها هم‌خوانی دارند. این تناقض بنیادین اما نه حاصل نادانی یا سوء‌فهم، بلکه از روی آگاهی کامل به مخاطرات «انقلاب» است.

«تظاهرات میلیونی» که نهایی‌ترین افقی بود که رضا پهلوی جسارت طرح آن را در مقابل دوربین و رو به هوادارانش داشت، افسانه‌ی دلچسبی است که از دهه‌های پیش بر جا مانده و نه تنها رضا پهلوی بلکه بسیاری دیگر از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی (حتا به‌طرز حیرت‌آوری برخی گرایش‌های چپ) هم‌چنان به آن آویزان مانده‌اند. مضمون اصلی افسانه چنین است که مردم به‌صورت میلیونی در خیابان حضور می‌یابند و آن را ترک نمی‌کنند. این حضور و تسخیر میلیونی خیابان‌ها طی روزها به فلج شدن دستگاه حکمرانی، افزوده شدن به جمعیت، بالا رفتن سطح نارضایتی و قطع شدن شریان‌های حیاتی حکمرانی به میانجی پیوستن کارکنان بخش‌های مختلف به جمعیت میلیونی منتهی شده و در نهایت حکومت فرو می‌پاشد. این مجموعه از دستورالعمل‌ها تقریبن مو به مو همان چیزهایی بود که رضا پهلوی در دی ۱۴۰۴ خطاب به هوادارانش فرمان آنها را صادر کرد. این افسانه البته بخت خود را در ایران و با جمهوری اسلامی یک‌بار آزموده است. حاصل چندین سال سرمایه‌گذاری، نهادسازی در داخل و خارج از ایران، برگزاری کارگاه‌های آموزشی در دبی و آلمان و چند کشور دیگر، به استخدام گرفتن رهبران انقلاب مخملی از لهستان و صربستان برای آموزش و سازماندهی نیروهای ایرانی (برای نمونه لخ والسا استاد کارگاه‌های برگزار شده در دبی بود و یکی از رهبران دانشجویان صرب از مدیران موسسه‌ی گذار)، ترجمه و انتشار گسترده‌ی آثار جین شارپ و دیگر تئوریسین‌های مبارزه‌ی بدون خشونت و گذار مسالمت‌آمیز و ترجمه و زیرنویس مجموعه‌ای از فیلم‌های آموزشی در مورد انقلاب مخملی در لهستان، صربستان، چکسلواکی، اوکراین و گرجستان، همه و همه آزمون عملی خود را در شرایطی پس داد که به «جنبش سبز» مشهور شد. (ما البته این روایت حکومتی را تائید نمی‌کنیم که جنبش سبز حاصل برنامه‌ریزی پیشینی برای انقلاب مخملی بود، بلکه اعتقاد داریم شرایط پدیدآمده در نتیجه‌ی اعتراض به نتایج انتخابات و البته ترکیب نیروهایی که در این اعتراضات مداخله کردند و در آن دست بالا را داشتند، امکان آزمودن عملی آموزه‌های انقلاب مخملی را فراهم کرد.)

در کنار توصیه‌های جین شارپیِ رضا پهلوی اما واقعیت اجتماعیِ بعد از خیزش دی‌ماه ۹۶ پدیده‌ی دیگری بود که با دستورالعمل‌های مستعمل مبارزه‌ی بدون خشونت و گذار مسالمت‌آمیز هم‌خوانی نداشت. توده‌های فرودست که در هر قیام و خیزش به مصاف با دستگاه خون‌ریز جمهوری اسلامی می‌رفتند و قساوت آن را در خیابان‌ها و بازداشتگاه‌ها با چشم خود مشاهده می‌کردند، آرام آرام و در درون قیام‌ها و خیزش‌ها آموختند قهر ضدانقلابی حاکم را باید با قهر انقلابی پاسخ داد و نه با تظاهرات میلیونی و سوت بلبلی. کارگران بی‌ثبات‌کار و تهی‌دستان شهری به مثابه اصلی‌ترین نیروی خیزش‌ها و قیام‌های بعد از دی ۹۶، اساسن از جای دیگری می‌آمدند؛ از جایی که آموزه‌های طبقه‌متوسطی جین شارپی نفوذی در آنها نداشت و شیوه‌های مبارزه‌شان را از زندگی روزمره‌شان اخذ می‌کردند؛ از میزان خشونتی که در زندگی روزمره به آنها اعمال می‌شد اما چون ساختاری و پیوسته بود در بیانیه‌های حقوق بشری و موضع‌گیری‌های عمومی به زبان نمی‌آمد. طبقه‌ای حذف‌شده و تحقیرشده که در طول دهه‌ها صلاحیت آن برای مداخله در امر سیاسی از جانب همه‌ی روشنفکران ارگانیک راست و چپ طبقه‌ی متوسط انکار شده بود و همین انکار و حذف و تحقیر را یک‌بار دیگر در و بعد از قیام ژینا تجربه کرد و از نو با خشونتی ساختاری از عرصه‌ی عمومی حذف و کنار گذاشته شد.

البته «سازمان پهلوی» برخلاف اظهارات علنی رهبر عالیجاه، این هوشمندی را داشت که چنین وضعیتی را درک و خودش را با آن منطبق کند. چنین بود که هم‌هنگام با سازماندهی‌ای که آغاز کرد در تنور لزوم به کار بستن قهر نیز دمید. توجه کنیم که بسیاری از آنچه از جانب منتقدان به عنوان نقاط ضعف جریان رضا پهلوی طرح می‌شود در واقع نقاط قوت آنهاست. «سازمان پهلوی» برخلاف وهم دموکراتیک موجود در فضای اپوزیسیون (به شمولیت بخش بزرگی از چپ انقلابی یا نیروهایی که به هر حال به این نام خوانده می‌شوند) به خوبی می‌دانند که کسب قدرت سیاسی با تعارف و ائتلاف و اجماع به دست نمی‌آید. فراموش نکنیم که سعید قاسمی‌نژاد، از مشاوران تراز اول پهلوی، در دهه‌ی هشتاد در نشریه‌ی ارگان دانشجویان لیبرال دانشگاه‌های ایران دو مقاله در ستایش از لنین نوشته بود و از دیرباز مسئله‌ی کسب قدرت سیاسی را در افق و چشم‌انداز داشت؛ پروژه‌ای سیاسی و ایجابی که با پیوند خوردن او و اطرافیانش (که اکنون مشاوران پهلوی هستند) به محافل امپریالیستی از سویی و به رضا پهلوی از سوی دیگر از سال‌های پایانی دهه‌ی هشتاد به مثابه یک پروژه در دستور کار قرار گرفت. کیفیت استراتژیکی که در چپ ایرانی که هیچ، در لنینیست‌های ایرانی نیز کمیاب و نادر است.

هوشمندی بعدی آنها این بود که درست در همهمه‌ی فروکش قیام ژینا تشخیص دادند امکان دسترسی به قدرت سیاسی را بیش از همیشه دارند. از سویی طبقه‌ی متوسط فعال‌شده در قیام ژینا، از سال ۹۶ نیروی سیاسی‌ای که بتواند افق و خواست‌های طبقاتی آنها را نمایندگی کند از دست داده بودند، چون اصلاح‌طلبان و اصلاح‌طلبی به‌کلی پروژه‌ای پایان‌یافته محسوب می‌شدند. در عین‌حال این طبقه‌ی تحت فشار بنا به خصلت طبقاتی خودشان به دنبال ترسیم آینده نبودند بلکه به دنبال احیای شکوه گذشته بودند که البته خود این شکوه امری ایدئولوژیک و آمیخته با نوستالژی ادوار خوش گذشته‌ی ناموجود بود. «سازمان پهلوی» به خوبی تشخیص داد با تصاحب و سازماندهی این نوستالژی می‌تواند تبدیل به نماینده‌ی سیاسی جدید طبقه‌ی متوسط شود. از سوی دیگر مبارزه‌ی اعتلایابنده‌ی پرولتاریا در فاصله‌ی دی ۹۶ تا پاییز ۱۴۰۱، در جریان قیام ژینا نه فقط از حکومت سرکوبگر بلکه هم‌چنین از طبقه‌ی متوسط شکست خورده و بی‌افق شده بود. در حالی که روشنفکران راست و چپ و میانه‌ی طبقه‌ی متوسط مشغول توضیح چگونگی تداوم «انقلاب زن زندگی آزادی» و ارائه‌ی تاویل‌های رادیکال از این شعار بودند، رشادت‌های فردی را ستایش و نشانه‌ی تداوم جنبش‌شان قلمداد می‌کردند، نگران برگزاری باشکوه سالگرد قیام بودند و داشتند دستاوردهای قیامی سپری‌شده و فرو کشیده را می‌شمردند، پرولتاریا مورد هجوم وحشیانه‌ترین و خشونت‌بارترین سیاست‌های طبقاتی‌ای بود که دیگر هیچ کسی علاقه‌ای نداشت در مورد آن صحبت کند. سوءتغذیه و عدم دسترسی نظام‌مند این طبقه به آموزش و بهداشت و مسکن مناسب، مضمون اصلی هیچ مبارزه‌ای نبود و آن هژمونی طبقاتی که خشم و حق این طبقه را به دیگران تحمیل می‌کرد، در هم شکسته بود. علاوه بر این‌ها تضمین منافع جریان‌های گوناگون سرمایه (چه سرمایه‌ی «در تبعید» و چه الیگارشی‌های داخلی) از اساس در درون این طیف تعبیه شده است.

بنابراین هژمونی احیاشده‌ی سلطنتی در میان طبقه‌ی متوسط، به مرور به میان پرولتاریا نیز سرایت کرد و توانست آنها را نیز حول خواست چیزی که به نظر می‌رسد تغییر بنیادین همه‌چیز است، بسیج کند. سازمان پهلوی توانست به یاری رسانه‌ها، سلبریتی‌ها و واینرها و اینفلوئنسرها، خیل مهاجران ساکن غرب، طبقه‌ی متوسط ناامیدشده از اصلاحات و نمایندگان سیاسی و فرهنگی‌اش، چهره‌های مورد اعتماد محلی (نظیر مهرداد ماهر در همدان) و پول‌پاشی، در خارج و داخل هسته‌هایی تحت عنوان «گارد جاویدان» را سازمان دهد یا کسانی را اجیر کند که به نفع پهلوی و سلطنت او شعار بدهند. (این‌که بخشی از شیوه‌ی سازمان پهلوی برای سازماندهی، مزدور پروری است نافی اصل سازماندهی آنها نیست. این‌که این جریان توانسته به برخی شهرهای کوچک و دورافتاده به نحوی دسترسی داشته باشد که کسانی را در آن شهرها اجیر کند از قضا موئد سازمان یافتن آنهاست).

در این مرحله سازماندهندگان سازمان پهلوی به فراست دریافتند توصیه‌های جین شارپی اعلی‌حضرت ربطی به میزان خشم موجود در میان فرودستان ندارد. آنها هرچند مدافع و موافق خشونت طبقاتی‌ای هستند که به‌صورت ساختاری به فرودستان اعمال می‌شود اما به لطف گفتار حاکم در رسانه‌ها و دانشگاه‌های جمهوری اسلامی در توضیح و توجیه مزایای سرمایه‌داری، سیاست طبقاتی حاکم را حاصل بی‌کفایتی و بی‌لیاقتی مسئولان در اجرای سیاست‌های اقتصادی، ماجراجویی‌های بین‌المللی آنها، کمک مالی به فلسطین و لبنان، پذیرش مهاجران افغانستانی در ایران و نظائر آن معرفی می‌کنند.

با به رسمیت شناختن این خشم بود که سازماندهندگان «سازمان پهلوی» در حالی که رهبرشان هم‌چنان لاطائلات جین شارپی را تکرار می‌کرد، به دنبال الگوی تغییرات احمد الشرعی رفتند و از مسلح شدن توده‌ها و قهر آنان دفاع کردند؛ منتها در محدوده و به روشی که قهر تبدیل به قهر انقلابی نشود و به هیچ‌وجه رویای انقلاب از درون این جدال خشونت‌آمیز بیرون نیاید. می‌توان ادعا کرد این سراب احمد الشرعی نیز در جریان اعتراضات دی ۱۴۰۴ نابود شد. قهر توده‌های سازمان‌نیافته و قهر سازمان‌نیافته‌ی توده‌ها، چه آن بخشی که حاصل تجهیز و تشویق سازمان پهلوی و حامیان خارجی‌اش بوده و چه آن بخشی که خودانگیخته و برآمده از خشمی برحق و استیصالی توامان است، نه تنها نتوانست دستگاه سرکوب حکومتی را اندکی عقب بزند بلکه با شدتی چند برابر بر سر توده‌ها آوار شد و از کشته پشته ساخت.

جمهوری اسلامی طی چند دهه‌ی گذشته نشان داده است، لااقل در وضعیت فعلی نه با روش‌های جین شارپی سرنگون می‌شود و نه روش‌های احمد الشرعی در سرنگونی آن موثر است. در آموزه‌های جین شارپی به دانش‌آموزان مستعد آموزش نداده‌اند که تظاهرات میلیونی و مخلفات بعدی آن تنها در شرایطی به نتیجه می‌رسد که حکومت از پیش تا حد زیادی به لحاظ ساختار داخلی و اقتدار بیرونی فرو پاشیده باشد و در مقابل روش‌های احمد الشرعی نیز در یک سو انسجام حداکثری قوای سرکوب حکومتی را شاهد بوده‌ایم و از سوی دیگر عدم انسجام آنها را که گمان می‌کردند با «خنثی‌سازی»های پراکنده و آتش زدن اماکن دولتی می‌توان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد. و این عدم انسجام به‌طور ویژه در سازمان پهلوی وجود دارد که با تولید و ترویج گفتاری فاشیستی امکان هر پیوندی بین خودش و نیروهای مسلح بالقوه با بالفعل دیگر را (چه در مناطق زیست خلق‌های تحت ستم و چه در مناطق دیگر) از بین برده و بعید است در کوتاه‌مدت مداخله‌ی کارفرمایان بعضن مشترک هم بتواند امکان چنین پیوندهایی را فراهم کند. نقطه‌ی مشترک این دو الگو (جین شارپی و احمد الشرعی) آن است که هیچ‌یک بر سازمان‌دهی انقلابیِ توده‌های فرودست متکی نیستند. از همین‌رو نقصان‌های درونی آن‌ها تنها از طریق انواع مداخله‌ی خارجی، فشار بین‌المللی و در نهایت حمله‌ی نظامی خارجی قابل جبران است.

آنچه که رضا پهلوی و بلندمرتبگان سازمان او می‌دانند اما به دلیل هراسی ضدانقلابی از آن سخنی نمی‌گویند این است که «انقلاب»، در هیچ دوره‌ای و در هیچ کشوری تنها با تظاهرات میلیونی یا با جنگ مسلحانه‌ی پراکنده پیروز نمی‌شود. «انقلاب» عبارت است از مبارزه‌ای مداوم و اعتلا یابنده که در جریان آن و به موازات هم، حکومت‌شوندگان قلمرو حکمرانی حاکمان را تسخیر می‌کنند و حاکمان وادار به عقب‌نشینی می‌شوند. روشن است که این اتفاق با شعر و شعار روی نمی‌دهد. به بیان مختصر این روندی است که طی آن جامعه سازمان می‌یابد و بر بنیان این سازمان یافتن اجتماعی است که قلمرو حکمرانی را تسخیر می‌کند. بنابراین شکل‌گیری کمیته‌های محلات، کمیته‌های اعتصاب و نظایر آن و تبدیل آنها به حاکم و مخل نظم کنونی در محله‌ها و مناطق و اماکن بخش تفکیک‌ناپذیری از مبارزه‌ی انقلابی است. این دقیقن همان چیزی است که سازمان پهلوی از آن وحشت دارد چرا که در چنین شرایطی امکان مداخله‌ی نیروهای دیگر، که حدی از سازمان‌یافتگی را داشته باشند، فراهم خواهد شد. این همان پدیده‌ای است که رضا پهلوی و سازمان او حتا جرات نزدیک شدن به آن را هم ندارند اما ضدانقلاب خمینیستی در بهمن ۵۷ فراست همراه شدن با آن و سازماندهی‌ای منطبق با آن را داشت. مسئله البته صرفن نادانی و ناشی‌گری نیست بلکه مسئله در ضمن این است که سازمان خمینی با تولید گفتاری مستضعف‌پناه می‌توانست با چنین وضعیتی منطبق شود اما سازمان پهلوی به‌عنوان نیرویی مدافع منافع سرمایه با دشواری‌های بیشتری روبه‌روست و این را به خوبی می‌داند.

بنابراین رضا پهلوی رهبر «انقلاب» است اما کدام انقلاب؟ رضا پهلوی رهبر «انقلاب ملی» است با همین شکل و شمایلی که مشاهده کردیم: به خیابان فرستادن توده‌های مردم در برابر دستگاهی تا بن دندان مسلح، نه به امید این‌که این مردم در تظاهرات میلیونی یا با قهر پراکنده بر جمهوری اسلامی پیروز شوند بلکه برای این‌که این مردم در وسیع‌ترین اشکال ممکن کشتار شوند و جنازه‌های آنها مسیر را برای «چانه‌زنی در بالا» فراهم کند. چانه‌زنی با ترامپ و نتانیاهو و دیگران چرا که تنها راه امن و ایمن و ممکن برای «انقلاب ملی» به سبک پهلوی و سازمانش مداخله‌ی نظامی خارجی است. اکنون در وضعیتی قرار داریم که آن را چنین توصیف کردیم: «تلی از جنازه در خیابان‌ها و سردخانه‌ها و گورستان‌ها انباشته شده است» اما به خوبی می‌دانیم اکثریت کسانی که در جریان اعتراضات دی ۱۴۰۴ به خیابان آمدند و کشته شدند، متعلق به طبقه‌ای هستند که ادامه‌ی حیات، با حداقلی‌ترین امکانات موجود به معنای اخص کلمه برای آنها ممکن نیست. کسانی که به‌لحاظ مادی حتا امکان افسرده شدن و ترسیدن را ندارند. بنابراین آنها دوباره باز خواهند گشت، آن سو جمهوری اسلامی هیچ ابایی ندارد که چندین‌برابر این روزها کشتار کند، پهلوی و سازمان او به جنازه‌های بیشتر نیاز دارند تا به دریوزگی اربابان جهان بروند و در کمال تاسف تا زمانی که برای چنین موقعیتی تجهیز نشده باشیم، اوضاع بر همین منوال است.

دی ۱۴۰۴