صبح که از خواب بلند شدم، هنوز خواب از چشمهایم کامل نرفته بود. نور خاکستری و کدری از پشت پرده میآمد؛ نوری که بیشتر شبیه غبار بود تا صبح. چشمم به میلههای بالکن افتاد که از پشت پنجره پیدا بود. لحظهای طول کشید تا بفهمم چه چیزی در آن تصویر غلط است. میلهها دیگر آن رنگ آشنای فلز را نداشتند. لایهای از سیاهی رویشان نشسته بود، انگار کسی در طول شب دودهای ضخیم روی همهچیز پاشیده باشد. بعد نگاهم رفت سمت دیوارهای حیاط. همانجا فهمیدم که قضیه فقط میلهها نیست. دیوارها هم سیاه شده بودند. نه لکه، نه گرد معمولی شهر؛ یک پوشش یکدست، انگار شب خودش را روی خانهها مالیده باشد و نرفته باشد.
لباس پوشیدم و بیهیچ مکثی رفتم بالا، روی پشتبام. میدانستم چه چیزی انتظارم را میکشد. از انفجار قبلیِ مخزنهای شهران در همان جنگ دوازدهروزه، حدسش سخت نبود. با اینحال وقتی در را باز کردم و چشمم به آسمان افتاد، باز هم لحظهای نفس در سینهام بند آمد. تمام آسمان سیاه بود. نه ابری، نه خاکستری؛ سیاه. سیاهیای که حرکت میکرد و میلولید، مثل حیوانی عظیم که روی شهر خوابیده باشد. از دور، ستون دود هنوز از سمت پالایشگاه ری بالا میرفت؛ ستونی که در آن مه سیاه گم میشد و دوباره سر بر میآورد. سمت میدان آزادی را نگاه کردم. برج میلاد را. کوههایی که همیشه پشت سرشان ایستادهاند. هیچچیز دیده نمیشد. همهچیز در همان مه سیاه گم شده بود؛ مهی که میگفتند از دود مخزنهای نفت اقدسیه و شهران بالا آمده و حالا روی شهر خوابیده است.
روی پشتبام، کولرها هم سیاه شده بودند. کف پشتبام هم. دست کشیدم روی لبه دیوار، انگشتهایم سیاه شد. زندگیمان نه به معنای استعاری، که به معنای دقیق کلمه سیاه شده بود. سیاه بهعنوان یک واقعیت فیزیکی که روی پوست مینشست، در ریهها میرفت، و در هوا میچرخید. باران اسیدی هم باریده است.
گفتهاند این وضعیت دستکم پنج روز ادامه دارد. پنج روزی که هوا دیگر هوا نیست، چیزی شبیه زهر رقیقشده است. پزشکها هشدار میدهند که فقط مسئله سرفه و تنگی نفس نیست؛ از بیماریهای خودایمنی میگویند، از سرطانهایی که سالها بعد از دل چنین روزهایی بیرون میآید. یعنی حتی اگر جنگ فردا تمام شود، این دود همچنان در بدنهایمان ادامه خواهد داشت. جنگی که وارد خون میشود.
اما بیرون از این شهر، در استودیوهای خنک و نورانی، کسانی هستند که با هیجان از همین انفجارها حرف میزنند. آن مردک دیوانه، قاضیزاده، کارمند بنگاه ایراناینترنشنال، با صدایی مطمئن میگوید که با زدن این مخازن، رژیم دیگر نمیتواند سوخت ماشینهای سرکوب را تأمین کند. جمله را با همان لحن پیروزمندانهای میگوید که انگار در حال گزارش یک موفقیت بزرگ است. اما یادش میرود چیزی را اضافه کند. یادش میرود بگوید که شاید دیگر اصلاً کسی باقی نماند که لازم باشد با ماشینهای سرکوب از رویش رد شوند.
یادش میرود بگوید که ما، همان مردمی که قرار است موضوع آن «رهایی» باشیم، شاید چندی دیگر به خاطر همین دودها دیگر نفس نکشیم. شاید اصلاً وجود خارجی نداشته باشیم که لازم باشد با دوشکاهای سوار بر آن ماشینها به ما شلیک کنند. وقتی هوا را نمیشود فرو برد، گلوله دیگر لازم نیست.
در این شهر، جنگ به شکلهای عجیبی خودش را نشان میدهد. گاهی نه با صدای موشک، که با یک صبح سیاه. با دیوارهایی که در طول شب رنگشان عوض شده است. با آسمانی که دیگر آسمان نیست. جنگ فقط آن لحظهی انفجار نیست؛ آن لحظهای است که میفهمی ریههایت هم وارد میدان نبرد شدهاند.
و عجیب است که در چنین لحظههایی، انسان بیش از همیشه میفهمد دیپلماسی چه چیزی است. دیپلماسی همین دود است که وارد خانهها میشود. همین لایهی سیاهی که روی بالکن مینشیند. همین تصمیمهایی که در اتاقهای ارتجاعی گرفته میشوند و بعد به شکل سرطان در بدن مردمی ظاهر میشوند که در آن تصمیمها حضور نداشتهاند.
از یک طرف حکومتی که سالها مردم را به معنای اخص کلمه در چنگال فقر و فلاکت رها کرده و تمام امکانات عمومی را به شیوههای مختلف و در دورههای گوناگون به بخش خصوصی واگذار کرده تا از آن محروم شوند و حالا همین مردم باید دودش را هم به معنای واقعی کلمه فرو ببرند. از طرف دیگر کسانی که بیرون ایستادهاند و خیال میکنند میشود یک کشور را مثل یک صفحهی شطرنج نگاه کرد: چند تأسیسات را میزنیم، چند ستون دود بالا میرود، بعد رژیم فرو میریزد و همهچیز درست میشود. میان این دو، ما ایستادهایم؛ با ریههایی که پر از نفت سوخته میشود.
جنگ برای جنگطلبان یک سناریو است. یک تحلیل. یک احتمال در میان چند احتمال. برای ما اما جنگ چیزی است که باید ریههایمان تنفسش کند، شیشههای خانه و بدنمان بابت بمبهایش بلرزد، و به گورهایی فکر کنیم که تنها مقصد پاسدارهایی که یک ماه پیش در خیابان میکشتندمان نیست و من و رُفقایم نیز باید در سیاهی عمیق آنها دفن شویم.
آری ما آمادهی پرداخت هزینهی آزادی با جانمان هستیم اما این هزینهای که داریم میدهیم، جان دادن برای تداوم استقرار ارتجاع رژیم است یا استقرار استعمار نو. در انتهای این روزها ما تبدیل به آمار میشویم، به عدد. آمار آنهایی که جان دادند و آمار آنهایی که زنده ماندند و آمار آنهایی که هنوز، انتهای این روزها هر چیزی که باشد باید در شرایطی به مراتب دشوارتر برای آزادی و برابری پیکار کنند.
تاریخ نگارش: ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
تاریخ انتشار: ۱۸ اسفند ۱۴۰۴