صبح روز هفدهم مادربزرگ و س برای خرید حوالی میدان شهدا بودند؛ تازه به خانه بازگشته بودند که باز صدای لرزش و سوتی بلند در خانه پیچید و سلسلهی انفجارها خانه را میلرزاند، موج انفجار را حس میکردیم... روبهروی پنجره خشکمان زده بود! چنددقیقه بعد باز صدای بمباران آمد اما از جایی دورتر... دستهایم سر شد. این چندمینبار بود که بعد از انفجارها به این حال میافتادم و قلبم مچاله و راه گلویم بسته میشد... ح زنگ زد و گفت ادارهی برق شهدا را زدند؛ س ترسیده گفت: «ما فقط چند دقیقه با مرگ فاصله داشتیم!» ف هراسان زنگ زد و گفت: «مامان کجاست؟ شهدا را زدند!»؛ وقتی گفتم قبل از بمباران از آنجا رفته بودند، با بغض گفت: «هزاربار شکر». یکی-دو ساعت بعد فیلمهایی از میدان شهدا آمد، از راستهی شیرینی و آجیلفروشیها و تابلوی کندهشدهی ساختمان پزشکان اول خیابان پیروزی؛ از شیشههای فروریختهی فروشگاه اتکا که در روزهای آخر سال پر است از مردمی که با بنهای کارگری و سهمیهی کالابرگ برای خرید آمدهاند، از دیوارهای سرخ موزهی تاریخ کانون پرورش فکری کودکان... ناخواسته بغض کردم! انگار به خاطرات کودکیام حمله شده بود.
روز هجدهم جنگ؛ تازه چشمهایمان گرم شده بود، ساعت از ۳ بامداد گذشته بود که با صدای مهیب انفجار از خواب پریدیم. هر کدام به سراغ یکی از پنجرهها در شمال و جنوب خانه رفتیم تا ستون دود را پیدا کنیم و از فاصله محل حمله را حدس بزنیم. ردی پیدا نکردیم... پتوپیچ، با حالتی آماده روی رختخوابهای پهن در وسط هال خانه نشستیم و انفجار بعدی را انتظار میکشیدیم؛ بعد از خوابیدن صدای پدافند کمکم خوابمان برد. حدود ساعت ۷ صبح از صدای نالهی سگ کوچکمان در خواب بیدار شدیم! این روزها ترسیده و مضطرب است، بعد از هر صدای انفجار یا شلیکی از پدافند، سرگردان در خانه میچرخد و سریع به آغوش کسی یا گوشهی مبل پناه میبرد. چند روز قبل که با بدختی اینستاگرام را باز کردم، دیدم گزارشی از سگها و گربههای اسرائیلیها در پناهگاهها کار کردهاند؛ یادم آمد ما حتی خودمان هم در رسانهها جایی نداریم چه رسد به حیوانات خانگیمان!
ساعت ۱۱ صبح مشغول کارهای روزمرهی خانه بودیم؛ م در حال مکالمهی کاری بود و آن یکی م مشغول ورزش، باز نفیری در گوشم پیچید... س در حال گردگیری پنجره بود که فریاد زد: «وااااای وااااای... ریخت ریخت» صدای چند انفجار در خانه پیچید. م فریاد زد بنشینید کف خانه و مادربزرگ که بعد از عمل زانوهایش امکان نشستن روی زمین را ندارد، زیر لب میگفت نمیتوانم و نتانیاهو و ترامپ را نفرین و از خدا طلب کمک میکرد. انفجار آنقدر نزدیک بود که بوی دود و گوگرد را در خانه حس میکردیم... نمیدانم چند دقیقه اما پ را محکم در آغوش گرفته بودم. پدربزرگم با دوستش که حوالی میدان خراسان مغازه دارد، تماس گرفت. پیرمرد گفت: خوبم باشگاه و استخر را زدند و بی خداحافظی قطع کرد.
آب باریکهی VPN هم یک روزی است، قطع شده، اخبار را از «بله» و اگر خبری از پارازیت نباشد، شبکههای «بیبیسی فارسی»،CNN و الجزیره پیگیری میکنم. از «خبر فوری» تا «الجزیره» و «حنظله» را اد کردم؛ کانالها را میجورم و تصاویر منابع غیرفارسی را با وسواس میخوانم تا در دام دروازهبانی رسانههای داخلی نیفتم. روایت دوستان بهعنوان شاهدان عینی هم منبع خبریای است که از آن غافل نمیشوم. خبر آمده چند جای دیگر را هم زدهاند! عصر با ع صحبت کردم، گفت میخواستند ایست نواب را هم بزنند اما گویا پهپاد به دیوار زده و عمل نکرده. و از راه رسید و گفت: «حوالی سرچشمه کف خیابان سیاه شده بود، ماشینها و موتورهای مردم سوخته کنار خیابان بود.»
روز بیستم جنگ بود؛ هیچ کانفیگی کار نمیکرد، بام (بانک اینترنت ملی) هنوز قطع بود، شنیدم اینبار شرکت سیسکو از آمریکا زیرساختهای سختافزاری بانک اینترنت ملی را از کار انداخته؛ چیزی که بیش از بانک اینترنت ملی و جمهوری اسلامی، زندگی مردم را شب عیدی مختل کرده. انگار از هر طرف آدم را فشار میدهند؛ صبح را با خبر اعدام جوانی که در جریان جنگ ۱۲روزه به اتهام جاسوسی برای اسرائیل بازداشت شده بود شروع کردیم؛ با خودم میگویم اگر جنگ نمیشد شاید این بچه هم الان زنده بود. یاد ا میافتم که چند روز بعد از اعتراضات دیماه بازداشت شد؛ شنیدم اتهامش جاسوسی است؛ استرس وجودم را گرفت هرچند همیشه حدس میزدم منفعتطلبی کار دستش دهد. دوست م پیام داده که دوستپسر دوست مشترکشان در ناو دنا کشته شده و حالا دختری که تا امروز برای هیچ تجمعی از جمهوری اسلامی پا به خیابان نگذاشته، برای تشییع یار شهیدش راهی خیابان شده است. امروز به چشم میبینم جنگ آنهایی را که تا دیروز به صورت جمهوری اسلامی تف میانداختند، اینطور همراه کرده!
روز بیستویکم؛ صبح با صدایی از خواب پریدم که منشأش را پیدا نمیکردم؛ حتی نمیدانم در خواب بود یا واقعیت... به زور خودم را جمعوجور میکردم تا خانه را تمیز کنم؛ هر صدایی، از افتادن چیزی در سینک آشپزخانه تا جاروبرقی مو به تن آدم راست میکند. به ه پیام دادم و احوالپرسی کردم، یک کوچه بالاتر از خانهاش را زدهاند؛ زنگ زد و تعریف کرد چطور بدنش از صدای جنگنده مچاله شده بوده و دعا میکرده بزند و این ترس تمام شود. حین مکالمه شیشههای خانهاش را چسب میزد و از تمیز کردن و جمع کردن شیشههای خانهی دوست دیگری میگفت که یکی-دو روز قبل، ساختمان بنیاد شهید را در همسایگیاش زده بودند؛ از زنی که در کوچه نشسته بوده و پدرش را صدا میکرده، پدری مدفون زیر آوار خانهاش.
روز بیستودوم؛ فقط چند ساعت مانده به سال نو... راهی خیابان شدم تا برای چیدن هفتسین خرید کنم؛ مغازههای زیادی باز بودند و مردم هم در خیابان در حال خرید اما بوی عید و سال نو نمیداد، به آدمها که نگاه میکردی میدیدی که زیر سایهی جنگ، زندگی بهمثابه روزمرگی خود مقاومت است. ناخواسته از رفتن به خیابانهایی که اثری از بمباران و ویرانی در آنها باقی مانده، پرهیز میکردم! بمباران و ویرانی تهران از همان روزی که آمریکا به عراق حمله و بغداد را اشغال کرد، کابوس کودکیام شد و امروز بخشی از زندگی روزمرهام. دیوارنوشتهها را خواندم: «مرگ بر تولهی پهلوی»، «و تن برای وطن» و «مرگ بر اسرائیل و آمریکا». به دیوار آجری گاراژی قدیمی و متروکه در خیابانی فرعی رسیدم که سه سالی «زن، زندگی، آزادی» روی آن حک شده بود و صبح ۱۹ دی دیدم ناشیانه رویش خط کشیده و نوشتهاند «جاوید شاه» و حالا دیگری آن را خط زده و نوشته بود «مرگ بر وطنفروش». تاریخی که این دیوار پشت سر گذاشته روی سینهام سنگینی میکرد و با بغض از خیابان بیرون زدم، زن و مرد میانسالی را دیدم که خرید کرده و گوشهی خیابان ایستاده بودند؛ مذهبی بودند و شاید طرفدار جمهوری اسلامی. مرد گفت: «انشاالله امسال به قشنگی گلهای تو دستت بشه» زن حرفش را تکمیل کرد که «سال نو به کام شما جوونها شیرین شه مادر». چند متر جلوتر بغضم ترکید، روی جدولهای کنار خیابان نشستم و زدم زیر گریه؛ گویی تابم تمام شده بود. با خودم فکر میکردم حق این مردم هر چیزی بود جز رنجی که سالهاست کش آمده و امروز به اینجا رسیده است.
اوضاع دیروز نسبتا آرام بود؛ هفتسین را چیده بودم و ساعت به ثانیهشماری برای تحویل سال ۱۴۰۵ رسیده بود که صدای پدافند بلند شد و نوری در آسمان که بر اثر بارندگی و وزش باد، دلبری میکرد درخشید. نفهیدم پهپاد یا موشکی را شکار کردند یا نه اما سال نو شد؛ با صدای انفجار بمبهای دشمن! پیامهای تبریک یکی یکی آمد، یکی آرزوی ایرانی آزاد داشت و دیگری صلح، پیروزی و آرامش و عدهای «فقط روزی بهتر از امروز».
ساعت حوالی ۱ بامداد اول فرودین بود؛ ف با شتاب از پشتبام برگشت و گفت نوری در آسمان دیدم. صدایی نزدیک شد و طی چند ثانیه ۲ انفجار خانه را لرزاند! پیشاز دومین انفجار پریدم کنار پنجره و بازش کردم؛ با موج دستگیره از دستم در رفت. با ترس پنجره را بستم، بدنم سرد و دستهایم سر شده بود... همگی در هال خانه جمع شدیم؛ پ از ترس در آغوش مادر کز کرده بود.
الان صبح روز اول سال است، صدای جنگنده در خانه پیچیده، پاهایم را روی زمین فشار میدهم و سعی میکنم سرعت تایپ را بیشتر کنم تا شاید زوزهی جنگنده در میان صدای ضربهی روی کیبورد گم و شاید این ترس بیامان تمام شود... امید که این ترس، این جنگ، این شبح شوم مرگ از سر این مردم کوتاه شود.
در ۲ فروردین ۱۴۰۵