از مجموعه‌ی «آنچه باید یک انقلابی بخواند» ۲

گفتیم در وضعیتی به سر می‌بریم که خود مسئله‌ی «سازمان» به یک برند فرو کاسته شده است و توضیح دادیم که در این سلسله‌یادداشت بنا داریم به شکل عینی‌تر به مقوله‌ی سازمان بپردازیم؛ اما پیش از ورود به این مسئله لازم است تکلیف خودمان را با چند مسئله‌ی دیگر روشن کنیم.

یکی دیگر از برندهای باب روز، که همبسته با «برند سازمان» در فضای جنبش چپ و کمونیستی به وضوح به چشم می‌آید مسئله‌ی «اتحاد» است. مسئله‌ی اتحاد البته مسئله‌ی جدیدی نیست و بیش و کم هم‌زمان با سرکوب انقلاب ۵۷ به صور و اشکال گوناگون در دستور کار نیروهای مختلف چپ (و البته راست) بوده است.

هرچند در دوره‌های اول این اتحادطلبی مضمون اصلی و واقعی خودش را روشن نمی‌کرد، اما کمابیش حاصل این درک مادی از شرایط بود که ضدانقلاب خمینیستی مستقر شده و هیچ سازمانی در چنان موقعیتی نیست که به تنهایی قادر به سرنگونی جمهوری اسلامی باشد. این صورت‌بندیِ ظاهرن تهاجمی البته ناشی از بحران عینی عمیق‌تری نیز بود. بحران عینی عمیق‌تر این بود که نه تنها هیچ سازمانی برنامه‌ی روشن و مدونی برای تهاجم نداشت بلکه اغلب چنین بود که هیچ سازمانی برنامه‌ی روشنی برای عقب‌نشینی نیز نداشت و به همین دلیل بسیاری از این سازمان‌ها در هنگام عقب‌نشینی واقعن یا عملن از هم پاشیدند. یعنی یا واقعن در هنگام عقب‌نشینی به کلی نابود شدند یا عملن بعد از عقب‌نشینی چنان کیفیتی از آنها بر جا ماند که هرچند هنوز عنوان «سازمان» یا «حزب» را به خود الصاق می‌کنند، اما اگر معنای مختصر سازمان پیکره‌ای است که مبتنی بر یک نظم سازمان‌یافته اجرای استراتژی مشخصی را دنبال می‌کند، به هیچ ترتیبی دیگر سازمان نیستند. باید تاکید کنیم که در همان دوران شاهد اشکالی از تهاجم، از زدن سرانگشتان رژیم تا تسخیر مسلحانه‌ی شهر آمل یا ایده‌ی تشکیل جوخه‌های رزمی، نیز بوده‌ایم که در هنگام عقب‌نشینی‌ای عملن در حال انجام، بدون این‌که افقی استراتژیک داشته باشند، حتا از ایجاد پوششی مناسب برای عقب‌نشینی نیز ناتوان بوده‌اند.

در هر صورت از همان زمان «اتحاد» به عنوان یگانه مسیر مفروض برای خروج از بحران در دستور کار قرار گرفت و به‌رغم شکست‌های پیاپی تا همین امروز در دستور کار ماند. به نحوی که می‌توان یکی از نام‌های چهار دهه تلاش‌های اپوزیسیون چپ و کمونیستی، به ویژه در خارج از کشور اما نه فقط محدود به خارج را، چهار دهه اتحاد و ائتلاف برای افتراق و اختلاف گذاشت.

دلیل این نام‌گذاری که اشاره به واقعیتی مادی و قابل مشاهده دارد، این است که در طول دهه‌های اخیر و همین امروز نیز یگانه راه خروج از بحران «اتحاد» نمایانده شده یا برای اشکالی از سازمان‌یابی تلاش شده که خصلتن تفاوتی با اتحاد و اتحادطلبی نداشته و ندارند. این ماجرا جلوه‌های گوناگونی دارد اما تبارزهای اخیر و معمول آنها عبارت است از تشکیل «سازمان» حول یک یا چند پروژه، تشکیل «سازمان» حول موارد سلبی، تشکیل «سازمان» با به هم پیوستن افرادی متفرق و تصادفی به امید این‌که در یک روند درهم‌آمیخته از عمل و بحث نظری سرانجام حداکثری از افراد به لحظه‌ی اهورایی تاسیس «سازمان» برسند و شاید بدتر از همه ایجاد اتحاد و ائتلاف و بلوک و عناوین مشابه به‌عنوان جایگزینی عملی برای «سازمان» (که گویا تاسیس آن دیگر ممکن یا کارآمد نیست) و برای ایجاد اتحادی حداکثری میان افراد.

بحران در این است که یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین تفاوت‌های «سازمان» با «اتحاد» این است که سازمان برای وحدت اراده، که اساسن امکان مبارزه را برای سازمان می‌گشاید نیاز به سطحی از وحدت نظر دارد اما این لحظه‌ی تاسیس، لحظه‌ی شکل‌گرفتن وحدت اراده‌ای برآمده از وحدت نظر و نه وحدت عمل جعلی‌ای منتج از وحدت‌طلبی، توأمان لحظه‌ی اخذ و اعمال سلسله‌ای از تصمیمات است و این تصمیمات منطقن در چارچوب یک سازمان، تصمیماتی الزام‌آور است که حدود آزادی و اختیار افراد را مشخص می‌کند. سوژه‌ی نئولیبرال اما از آنجا که هر محدودیتی را عین استبداد می‌داند و برخلاف لفاظی‌های سوسیالیستی و اجتماعی‌اش، عمیقن حافظ فردیت متورم و مختار خودش است، «اتحاد» را به «سازمان» ترجیح می‌دهد چون به‌صورت پیش‌فرض در یک اتحاد که در آن وحدت نظر الزامی نیست، محدودیتی هم نباید وجود داشته باشد. مشکل اما اینجاست که شکل‌گیری هر جمعی، در هر سطحی به هر حال حدی از محدودیت را با خود به همراه خواهد آورد و از همین‌روست که افراد مانند کلنی مورچه‌ها دور هم جمع می‌شوند، چندی شعارهای دهان‌پرکُن می‌دهند و بعد به همان‌ترتیب با کوچک‌ترین تلنگری از هم می‌پاشند.

سوال را اما باید از جایی اساسی‌تر پرسید: متحد شویم که چه کنیم؟ و درست در همین لحظه است که تمام آن روکش طلایی «اتحاد تنها راه نجات» ترک می‌خورد و فرو می‌پاشد چرا که به‌رغم هر پاسخ جعلی‌ای که به این سوال داده شود، پاسخ واقعی این است که متحد شویم تا همین کاری را بکنیم که همین لحظه نیز در حال انجام آن هستیم و دقیقن به همین دلیل است که افراد و نیز احزاب و سازمان‌ها یا آنچه که در هر صورت به این نام خوانده می‌شوند، قبل از اتحاد، حین اتحاد و بعد از اتحاد هیچ تفاوت کیفی‌ای نمی‌کنند. در واقع شکل‌گیری سازمان‌هایی واقعی، به معنای پیکرهایی مبتنی بر یک نظم سازمان‌یافته که اجرای استراتژی مشخصی را دنبال می‌کنند، ابتدایی‌ترین پیش‌نیاز یک اتحاد فرضی است. اتحادی که بتواند حول عملی مشخص و مشترک و با روشن کردن دقیق نقاط اختلاف و توافق نظر شکل بگیرد. در نهایت حتا یک وحدت‌طلب واقعی اولین وظیفه‌اش این است که یا به سازمانی بپیوندند یا در تاسیس سازمانی مشارکت کند و این البته با تمام آنچه که پشت برند «اتحاد» پنهان شده است تنافر دارد.

بنابراین به جای این‌که متحد شویم نیاز داریم که منظم شویم چرا که تنها یک اراده‌ی منظم در نظر و عمل است که می‌تواند سازمان بیابد، اجرای استراتژی مشخصی را در دستور کار بگذارد و مبتنی بر آن برنامه‌ای برای عمل واقعی تدوین کند که قابلیت ارزیابی و جمع‌بندی را در هر مرحله از پیشرفت خود داشته باشد. روشن است که به موضوع سازمان بازگشته‌ایم...

فروردین ۱۴۰۵