در جنگ ۱۲روزه پایگاه نظامی «بردهرهشه» و «بهیهڵە» در مریوان تنها محلهایی بودند که مورد اصابت قرار گرفتند و اینبار هم جنگ با بمباران همین دو مکان به مریوان رسید. روز دوشنبه ظهر ۱۱ اسفند بود که صدای موشکها بلندتر از قبل شد، ناگهان صدای رعد و سپس انفجاری عظیمی آمد. انفجار نزدیک بود. مردم همه از خانههایشان بیرون آمده بودند، خبر آمد که میدان سپاه را زدهاند. مردم محله هلهله میکردند.
میدان سپاه مرکز نظامی بزرگی در مریوان بود که در وسط شهر قرار داشت. چند ساعت بعد اخباری به همهی شهر رسید که چند خانه در اطراف پایگاههای نظامی ویران و تعدادی غیرنظامی کشته شدهاند. اخبار هنوز مبهم بود اما میتوانستی ببینی که دیگر از آن هلهلهی اولیه نشانی نیست. تا آخر شب اخبار قطعی شد. یک خانوادهی چهار نفره در خانهی خودشان کشته شده بودند. میترا جلیلاوی، زنی باردار و اهل اهواز به همراه همسرش فرزاد بازرگان که از اهالی روستای «دری» در اطراف مریوان بود و فرزند ۴سالهشان کارن همگی زیر آوار مانده و جان داده بودند. جنگ بلافاصله چهرهی کریه خودش را به مردم مریوان نشان داد.
بعد از انفجار شهر کاملا تعطیل و خلوت شد. عدهای از شهر به سمت روستا یا خانهباغهای اطراف شهر کوچ کردند و مردم خانهنشین شدند. اما شبنشینیها و رفتوآمدها همچنان ادامه داشت. بساط گفتوگوهای سیاسی داغ بود...
پس از اعتراضات دیماه، در شهری که کار و زندگی میکنم، زمانی که گفتوگوهای سیاسی یک عادت روزمره شده بود و آیندهی ایران در هالهای از ابهام قرار داشت، دیده بودم که مردم عاصی با هر اتفاق و هر توئیت و حرفی موضع سیاسیشان را تغییر میدادند؛ مانند یک موتور بخار که در حال انفجار است و عقربههایش مدام میچرخد. در مریوان هم وضعیت مشابهی بود. مخصوصا بعد از کشته شدن خامنهای و اصابت موشک به مریوان، عدهای با این استدلال که خامنهای دیگر مرده و پس دیگر جنگ هم باید تمام شود از مواضعشان که قبلا دفاع از جنگ بود، چرخشی کرده بودند. مسئله اما این بود آنها که داشتند روی سر ما در شهرهای مختلف بمب و موشک میریختند چنین نظری نداشتند. پس جنگ ادامه پیدا کرد.
***
روز دوشنبه ۱۸ اسفند، ساعت ۶ و نیم صبح با صدای سه انفجار کل مردم شهر از خواب پریدند. صدای انفجار آنقدر نزدیک بود که خانهها و شیشهها لرزیدند. خبر آمد که زندان و کلانتریای که در وسط شهر قرار دارند و پادگان مورد اصابت قرار گرفتهاند. از زندان که کاملا خالی شده بود تقریبا هیچ اثری باقی نمانده بود. بعد از اولین روز بمباران مریوان اغلب زندانیان را آزاد کرده و شاید کسانی را به زندانهای دیگری برده بودند. گزارشی هم از تلفات داده نشده است اما بعد از این انفجار مردم بیشتر به سمت روستاهای اطراف کوچ کردند و شهر خالیتر شد.
روز ۲۰ اسفند، ساعت یک ظهر بود که چند انفجار شدید پشت سر هم شهر را لرزانید. پنجره باز بود و دود غلیظ و بزرگی بر فراز آسمان نمایان شد. جایی در شهر را زده بودند. از آخرین انفجار چند روزی گذشته و شهر و خیابان دوباره برقرار شده بود. انفجار در شهر، آن هم در این ساعت از روز ترسناک به نظر میآمد. در خبر ها آمده بود که چندین نقطه از جمله هنگ مرزیای که وسط شهر بود و پایگاه سهراه «بیهکهری» را با موشک زدهاند. طبق معمول تلفن زدنها شروع شد تا بتوان از اطرافیان و آشنایان خبر سلامتی گرفت. در این بین خبرها هم رد و بدل میشد. بر طبق شواهد محلی میزان آسیبدیدگان سهراه «بیهکەڕی» بالا بود. حتی پسری به نام زانا خورشیدی که تنها رهگذری بود که از آنجا میگذشت، به شدت مجروح شده و پس از چند روز جان باخت. برایم عجیب است که اسامی کسانی که در مریوان کشته میشوند در هیچ رسانهای نیست. برخی رسانهها نام اعضای خانوادهای که روز اول کشته شدند را نوشتهاند اما اسامی دیگرانی که در روزهای بعد کشته شدهاند در هیچ رسانهای نیست. از رسانههای حکومتی و اپوزیسیون جنگطلب که بگذریم حتی بسیاری از رسانههای وابسته یا نزدیک به احزاب کردی که قاعدتا دسترسیهای محلی دارند و میتوانند این اخبار را به دست بیاورند هم اشارهای به غیرنظامیانی که در مریوان کشته شدهاند، نمیکنند و در مورد غیرنظامیان کشتهشده در شهرهای دیگر کردستان هم اخبار اندکی را منتشر کردهاند. گویا نوشتن از کشته شدن مردم غیرنظامی برای همه جزو مسائلی است که نباید به آنها پرداخت مبادا روشن شود در کنار آن «انهدامها» و «اصابتها» مردمی هم هستند که خانههایشان ویران میشود و خودشان کشته میشوند.
فردای آن روز به سهراه «بیهکەڕی» رفتم تا از نزدیک شاهد میزان ویرانی شوم. اول باید بگویم این سهراه از یک طرف به اورامانات و از طرف دیگر به روستاهای چۆر، ننه و آلمانه و از طرف دیگر به مریوان متصل است و از قدیم مغازههای سوپرمارکت و تعویض روغنی و رستوران و غذاخوری و بعدها واحدهای مسکونی در اطراف آن جاگیر شدهاند و از یک طرف دیگر پایگاه نظامی بزرگی را آنجا مستقر کردهاند. تمامی مغازهها و خانههای اطراف ویران شده بودند. شیشههای خانههایی که دورتر بودند شکسته شده بود. شدت موج انفجار تا حدی بود که شیشههای برخی از خانههای روستای چۆر هم شکسته شده بود و زمین داخل پایگاه تبدیل به دهانهی یک چالهی بزرگ شده بود. قطعا چنین ویرانی در آنجا و در آن ساعت از روز تلفات جانی بیشتری هم داده بود که ما بیخبر بودیم و بیخبر ماندیم.
***
امسال مریوان حال و هوای نوروز نداشت. با اینکه چند سالی است جشن نوروز به پدیدهای برای قدرتنمایی هویت محلی تبدیل شده اما امسال زیر موشک و بمباران، در شهری که بسیاری از سکنهاش آن را ترک کرده بودند، در خیابانهای خلوت و با مردمی که با هر صدایی به آسمان نگاه میکردند تا اگر خطری را حس کنند به جایی پناه ببرند، خبری از حال و هوای نوروز نبود.
با توجه به اینکه همهچیز در تعلیق و قطعی کامل قرار دارد به سختی و با شرم از همکاران افغانستانیام سراغ میگیرم. با اینکه کارفرما به ما کارگران ایرانی گفته است که میتوانیم تا بعد از تعطیلات عید سر کار نرویم و بعد از تعطیلات برگردیم اما همکاران افغانستانی من که جایی برای رفتن نداشتهاند همهی این روزها را سر کار بودهاند. در شهری که بارها بیشتر از مریوان بمباران و موشکباران شده است. به ترسهایشان فکر میکنم و به نانی که باید دربیاورند تا زنده بمانند. به تردد در خیابانها در وضعیتی که حتی همان قانون تبعیضآمیز قبلی هم به حالت تعلیق درآمده و به چیزی که از ما بعد از این جنگ بر جا میماند. به مریوان موشکخورده، به کودکی که پیش از به دنیا آمدن زیر آوار ماند و به جوانی که داشت از جایی رد میشد و برای همیشه از میان ما رفت.
تاریخ انتشار: ۹ فروردین ۱۴۰۵