از مجموعه‌ی «آنچه باید یک انقلابی بخواند» ۱

«آنچه باید یک انقلابی بخواند»، سلسله‌ای از یادداشت‌ها و دستورالعمل‌هایی است که از این‌پس در تناوبی منظم «در منجنیق» منتشر خواهد شد. این «تناوب» البته همواره می‌تواند تحت‌الشعاع وقایع بیرونی قرار بگیرد. نام این مجموعه‌یادداشت به احترام و یاد جزوه‌ای گذاشته شده که در یکی از لحظات مبارزه‌ی انقلابی در ایران، در سال‌های جنبش مسلحانه علیه سلطنت پهلوی با نام «آنچه باید یک انقلابی بداند» با امضای علی‌اکبر صفایی فراهانی، فرمانده‌ی نظامی شهید عملیات سیاهکل منتشر و در سال‌های بعدی روشن شد، در واقع نوشته‌ی بیژن جزنی در زندان بوده است. روشن است که قصد این نام‌گذاری صرفن ادای احترام و وفاداری به سنت مبارزه‌ی انقلابی است و نه به‌هیچ‌وجه برابرسازی‌ای بی‌وجه و بی‌مبنا با آن صفحات درخشان.

***

در سال‌های ابتدایی دهه‌ی نود، به ویژه بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲، پیروزی حسن روحانی در آن و آشکار شدن نقش منحط طبقه‌ی متوسط در آشتی ملی با حکومت (بعد از انشقاق ۸۸) آرام آرام لزوم نقد طبقه‌ی متوسط به عنوان پایگاه طبقاتی اصلی دولت اعتدال و نیروهای اصلاح‌طلب در دستور کار قرار گرفت و رفته‌رفته فراگیر شد. اما منطبق با ابتذال همان عصر اعتدال، پس از مدتی خود مسئله‌ی نقد طبقه‌ی متوسط به برندی طبقه متوسطی تبدیل شد که شوالیه‌های سلحشور طبقه‌ی متوسط در حالی که تا مرفق در عادات فرهنگی و سیاسی طبقه‌متوسطی فرو رفته بودند، نمونه‌های مبتذل‌تر از خودشان را برای «نقد» انتخاب می‌کردند و در حالی که در عکس‌های یادگاری‌شان ساعت مچی چندمیلیون تومانی بسته بودند (که آن زمان مبلغ قابل توجهی بود) و لباس‌های سر تا پا «مارک» به تن داشتند، خطابه‌های پر شور در مذمت مصرف‌گرایی طبقه‌ی متوسط سر می‌دادند. و حتا گاه امر به ایشان مشتبه می‌شد و از همان جایگاه و از همان زندگی، به کارگرانی واقعی که در جریان نبردی واقعی بودند عتاب و خطاب می‌کردند. بی‌ربط هم نبود که شاخص‌ترین آنها و برای نمونه نادر فتوره‌چی بعد از مدتی و در کوران اعتلای مبارزات طبقاتی به انزوای برج‌های عاج‌شان خزیدند تا بعدها و در میانه‌ی قیام ژینا این‌بار در هیاکل مدافعان شازده‌ی پهلوی یا انواع دیگری از اپوزیسیون راست برانداز جمهوری‌خواه و سلطنت‌طلب ظهور کنند.

مشابه همین وضعیت امروز به نقطه‌ای رسیده‌ایم که دیگر لزوم وجود «سازمان» سیاسی به امری بدیهی بدل شده و غیر از معدود گرایش‌هایی که هم‌چنان در ستایش بی‌سازمانی شعرهای منثور می‌سرایند، به نظر می‌رسد دست‌کم در میان چپ، توافقی عمومی در مورد لزوم وجود یک یا چند سازمان سیاسی وجود دارد. با این وجود حیرت‌برانگیز است که به‌رغم چنین توافق و تفاهمی آنچه که در بسیاری موارد به‌عینه قابل مشاهده است کمترین ربطی به روندی دارد که به تاسیس یا ساختن یک سازمان سیاسی مربوط باشد. برای نمونه چند سال پیش در صفحات دو رسانه‌ی چپ نسبتن پرمخاطب دو پست در مورد لزوم و ضرورت سازمان‌یابی منتشر شده است. یکی از آنها متنی است با عنوان «نزاع اسرائیل و محور مقاوت را چطور ببینیم؟» که در اینستاگرام «سرخط» تا لحظه‌ی نوشته شدن این متن ۹۷۵ لایک خورده است. بعدی فایل صوتی‌ای است از داخل ایران با عنوان «از ایران خطاب به کنشگران خارج از کشور: چرا ناتوانید از تشکل‌یابی؟» که در اینستاگرام «صدای ماهی سیاه» تا این لحظه ۶۹۲ نفر آن را لایک کرده‌اند. حتا اگر تصور کنیم که نیمی از این ۱۶۶۷ نفر پست‌ها را کامل نخوانده‌اند و گذری لایک کرده‌اند و تعدادی را هم به عنوان لایک مشترک در دو صفحه در نظر بگیریم، بیش و کم ۵۰۰ نفر با لایک کردن این دو پست یا یکی از آنها توافق خودشان را با ضرورت سازمان‌یابی نیروهای چپ و کمونیست اعلام کرده‌اند. آیا سازمانی را که این پانصد نفر هوادار یا عضو آن هستند می‌شناسید؟ آیا حتا نیمی از این افراد در حال تاسیس یا ساختن سازمانی هستند که به ضرورت آن اعتقاد دارند؟ تا آنجا که مشهود است چنین نیست.

به این‌ترتیب به نظر می‌رسد «سازمان» به برند جدیدی تبدیل شده است که همه باید در مورد آن سخن بگویند اما در ضمن کسی ضرورتی نمی‌بیند قدمی عملی در جهت ساختن و تاسیس آن بردارد. منطق قضایا نیز روشن است: یک نوای هماهنگ از همه‌جا به گوش می‌رسد که سازمان نداریم! بسیار خب، منطقن این دغدغه باید ما را به این مسیر رهنمون شود که برای نداشتن سازمان فکری بکنیم. به شکل متناقضی اما نتیجه‌ی مشهود تکرار این نکته‌ی درست که سازمان نداریم چنین است که پس سازمان نخواهیم داشت و چون سازمان نداریم می‌توانیم تا زمانی که هم‌چنان سازمان نداریم به سلائق و ابتکارهای فردی خودمان پایبند بمانیم، و برای سوژه‌ی نئولیبرال چه چیزی جذاب‌تر از این‌که ضمن حفظ ژست کسی که از وضعیت بی‌سازمانی گله‌مند و شاکی است، در عین‌حال با بهره‌مندی از مزایای وضعیت بی‌سازمان هرچه بیشتر فردیت خویش را متورم کند و اتفاقن در این فردیت متورم، برند مدافع «سازمان» ناموجود را هم به افتخارات و تمایزاتش بیفزاید. (برای اطلاع بیشتر از مفهوم سوژه‌ی نئولیبرال به فلاخن ۲۳۳، کمونیست‌های عصر فریدمن مراجعه کنید) بی‌جهت نیست که بسیاری از این شکاتِ گله‌گذار نه تنها هیچ قدمی در جهت فائق آمدن بر مشکلی که ظاهرن سخت از آن شکایت دارند برنمی‌دارند، بلکه با تمام توان از پایگاه همان سوژه‌ی فردی متورم تلاش می‌کنند قدم‌های لرزان و کوچکی را که در این جهت برداشته می‌شود بی‌اعتبار کنند تا خیال خودشان و همه‌گان از این‌که «باید کاری کرد» راحت شود و با خیال تخت بتوان ژست پوک «باید کاری می‌کرد» را حفظ نمود.

رزا لوکزامبورگ، رهبر انقلابی و شهید جنبش کمونیستی در آلمان به درستی گفته بود: «آنانی که انتظار می‌کشند تا شرایط عینی انقلاب از راه برسد، برای همیشه چشم‌انتظار خواهند ماند». اشاره‌ی او به گرایشی در جنبش سوسیالیستی آلمان بود که به بهانه‌ی نبود «شرایط عینی» برای انقلاب، نه تنها از هرگونه اقدام انقلابی اجتناب می‌کرد بلکه هرگونه تدارک با افق و چشم‌اندازی انقلابی را هم زائد و حشو می‌دانست. گرایشی که در نهایت با سرکوب خونین انقلاب در آلمان همراه شد، در سال‌های بعدی ابتدا شرایط را برای ظهور نازیسم در این کشور مهیا کرد و بعد از جنگ جهانی دوم تا همین امروز یکی از بنیان‌های اساسی سرمایه‌داری حاکم در آلمان است. با کمی دستکاری در جمله‌ی لوکزامبورگ می‌توان امروز هشدار داد: «آنانی که انتظار می‌کشند تا [سازمانی پاک و اهورایی ظهور کند که به آن بپیوندند]، برای همیشه چشم‌انتظار خواهند ماند».

هیچ سازمانی از خلا، با پایگاه توده‌ای حاضر و آماده و صدها کادر رزمنده و کاربلد ظهور نخواهد کرد. هرچند چنان‌که توضیح داده شد اطمینانی هم وجود ندارد که در صورت ظهور چنین سازمانی شکاتِ گله‌مندِ بی‌سازمانی، شأن خودشان را اَجل‌تر از آن ندادند که به چنین سازمانی بپیوندند. به هر حال در آن صورت برای استوری‌های دنباله‌دارشان، حساب‌های کاربری‌شان در ایکس و کانال‌های تلگرامی شخصی‌شان چه اتفاقی خواهد افتاد؟

با این‌وجود باید تاکید کنیم هر سازمانی را باید ساخت. چگونه؟ توضیح خواهیم داد...

فروردین ۱۴۰۵