ناطق

ما در «منجنیق» مدت‌هاست که از ادبیات فاصله گرفته‌ایم و البته که از این‌بابت خوشحال نیستیم. دلیل این فاصله اما این نیست که ادبیات برای ما مسئله‌ای جدی نبوده، بلکه از قضا دقیقن به این دلیل است که ادبیات برای ما کاملن جدی بوده و به همین دلیل در وضعیتی که امکان پرداخت و ورود جدی به حوزه‌ی ادبیات را نداشته‌ایم، ترجیح داده‌ایم از آن فاصله بگیریم و امیدواریم این فاصله دائمی و ماندگار نباشد. چنان‌که تاکنون نیز اگر ورودی به حوزه‌ی ادبیات کرده‌ایم، در سی و نُه شماره‌ی «زوبین» و در چند کتاب شعر و مجموعه‌داستانی که در منجنیق منتشر شده؛ تلاش داشته‌ایم نشان دهیم ادبیات نه فقط در محتوا بلکه هم‌چنین در فُرم نیز برای ما اهمیت دارد و دیالکتیکی بین فرم و محتوا برقرار است که هیچ وجه آن را نمی‌توان به نفع دیگری نادیده گرفت. این شعر اما از جنس دیگری است. این شعری است که فرزند نوجوان یک خانواده‌ی کارگری سروده و از همین‌رو برای ما اهمیت دارد که آن را منتشر کنیم. شعری از درون طبقه برای این‌که منزلت اجتماعی ربوده‌شده‌ی خودش را پس بگیرد. جوانه‌های اول و نورسته‌ای از همان ادبیات پرولتری ناپدیدشده که سال‌ها روشنفکران طبقات دیگر آن را به‌عنوان «ستایش فقر» و «ادبیات شعاری» داغ ننگ زدند تا «بازار ادبیات» را با زنجموره‌های طبقه‌متوسطی اشغال کنند. آنها هرگز نگفتند در ادبیات پرولتری، در داستان‌های صمد بهرنگی و علی‌اشرف درویشیان و منصور یاقوتی و قدسی قاضی‌نور و نسیم خاکسار و... فقر و فلاکت حاشیه‌نشینان، زحمتکشان، روستانشینان بدون زمین، کارگران و در یک‌کلام پرولتاریا نه‌تنها ستایش نشده بلکه با نهایت خشونت، نکبت آن افشا و مرئی شده است. تفاوت ادبیات پرولتری با ادبیات مطلوب روشنفکران طبقه‌ی متوسط این بوده که فقرای آن «بدبخت» نبوده‌اند، فقرای ادبیات پرولتری منزلت و شأن اجتماعی داشته‌اند، رنج آنان به رسمیت شناخته شده و هرگز در ادبیات پرولتری تحقیر نشده‌اند. تفاوت در همین است. و به همین دلیل این شعر را منتشر می‌کنیم تا فرزندان طبقه بدانند که منزلتی دارند، جایگاهی دارند و باید با زبان خودشان، با ادبیات خودشان سخن بگویند.

چند بیتی گویم از زحمتکشان، ای کارگر

از شما و این همه داد و فغان، ای کارگر

در نگاهم شعر ناچیز است و کوچک بهر تو

وصف رنجت کی بگنجد بر زبان، ای کارگر

باید این رنج و غمت بر گوش این عالم رساند

کوه دردت مرتفع تا آسمان، ای کارگر

فرصت تحصیل و زیستت را ربودند تا شود

زندگی‌ات صرف فکر سقف و نان، ای کارگر

سینه پر زآتش، روانت داغ از فقدان داد

رود دود و داد و دردت شد روان، ای کارگر

استخوانت را شکسته چرخ‌دنده‌هایشان

پاسخ فریاد شد مشتِ دهان، ای کارگر

کیستی‌ات، چیستی‌ات، له شده در زیر پا

کو بهارت؟ رفت عمرت در خزان، ای کارگر

بر همه آید فراغت، مستی و آسودگی

کی رسد نوبت به تو در این زمان، ای کارگر؟

بوسه بر دستان پینه بسته‌ات خواهم زدن

شد بنا با دستِ تو کاخ سران، ای کارگر

حق رعیت زیر آواری نخواهد شد خفه

اختناقت سر دهیم اندر جهان، ای کارگر

کن گره دست ترک‌خورده‌ت به سوی کنگره

تا بپندارند جانت را گران، ای کارگر

فرّ دنیایی، فلک روییده است از فقر تو

فخر تاریخی تو، جانِ قهرمان، ای کارگر

اردیبهشت ۱۴۰۵