یافتن کلمات مناسب در میان فاجعه، همیشه دشوار است. آن‌چه اکنون بر طبقه‌ی کارگر می‌رود، شاید از دو جنگ و یک قتل‌عامی که به تازگی از سر گذرانده کم سر و صداتر باشد، اما به‌مراتب مهلک‌تر است. موج سهمگین بی‌کاری به پایه‌های سُست معیشت‌مان می‌کوبد و مزد ناکافی و معوقه، دنیای کوچک‌مان را درست روبروی چشمان‌مان محو و ناپدید می‌کند. زندگی ما دارد مثل برف زیر آفتاب داغ آب می‌شود.

 از یک سو انباشت سرمایه (سرمایه‌گذاری در تولید کالا و خدمات به مدد کارِ زنده)، به راهبریِ منطق سود، فعلا کُند و تعلیق شده؛ و از سوی دیگر فقر و بحران مصرف نامُکفی در حال بلعیدن زندگی کارگران است. کار و تولید در بسیاری از واحدها متوقف شده، و ظاهرا زندگی ارباب و کارگر در زمانه‌ی بحران بهم گره خورده. سود یا ضرر ارباب، منفعت یا خسارت کارگر است و کارگر باید «عادت کند که بخت و اقبال خود را در استقبال از توان‌گر شدن اربابش ببیند». اما توضیح خواهیم داد که برای ارباب، نرخ سود همان ریاضیات ظلم و استثمار است و خلاقیت کارآفرینانه نیز نوآوری در جیب‌بُری است.

بحران انباشت سرمایه، همواره برای نیروی کار نیز بحران است. لااقلش این است که اگر سرمایه به گردش درنیاید، کارگر هم از کار بی‌کار می‌شود. اما بی‌کاری، کوچکی سفره و گرسنگی ما، ارباب را به خودیِ خود دچار بحران نمی‌کند (مگر این‌که از گرسنگی به او هجوم ببریم). اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، از نقطه‌نظر سرمایه‌داران، عامل اصلی تعیین‌کننده‌ی رونق کسب‌وکار، نرخ ارزش اضافی یا نرخ استثمار (یعنی نسبت کاری که کارگر برایش مزدی دریافت نمی‌کند/ به میزان کاری که بابتش مزد می‌گیرد) است. راستی شاید تا به‌حال نشنیده باشید که منشأ سود همه‌ی سرمایه‌داران و کارآفرینان، کاری است که بابت آن مزدی به کارگر نمی‌دهند، یا کارِ رایگانی است که ما برایشان انجام می‌دهیم. نام این کار رایگان که سرمایه‌دار تصرفش می‌کند، «ارزش اضافی» است‌. البته نشنیدن این موضوع تعجبی هم ندارد، چون آن‌چه بر آن تاکید می‌کنیم، رازِ مگویِ جهان مفت‌خواران است.

مثلاً اگر امروز ۸ ساعت کار کردیم، سرمایه‌دار حتما چند ساعتش را در جیب خودش گذاشته، پولش را نخواهد داد و صدایش را هم درنمی‌آورد. در واقع نرخ ارزش اضافی، معیار فلاکت و بدبختی ما، و معیار سعادت سرمایه‌داران است. پس اگر سرمایه‌دار باشی، مسئله تنها بر سر عقلانیتی صرفا اقتصادی یا حساب و کتابی است که کوچک‌ترین اعتنایی به زندگی ما ندارد. البته باید تاکید کنیم که این امر مختص سرمایه‌داری در ایران نیست. سرمایه‌داری شکل‌های مختلفی به خود می‌گیرد، اما استخراج ارزش اضافی و دزدی از نیروی کار (به وسیله‌ی همان کار بدون مزد)، ویژگی ذاتی آن است. اگر به نرخ ارزش اضافی نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که هرچه سرمایه‌دار از کارگر بیشتر بی‌گاری بکشد، یعنی به او کم‌تر مزد بدهد و کارش را بیشتر به رایگان تصرف کند، موفق‌تر خواهد بود. پس به این‌معنا اگر سرمایه‌دار به‌حال خود رها شود، گرایشی ذاتی به سوی برده‌ کردن کارگران خواهد داشت و تنها چیزی که می‌تواند مقابل این گرایش بایستد، مبارزه‌ی طبقاتی است.

وقتی مثل این روزها تولید به بحران می‌خورد و کسب‌وکارها تعطیل می‌شوند، با وجود بهانه‌های سرمایه‌داران مبنی بر «کمبود مواد اولیه»، کانون مسئله در جای دیگری قرار دارد. در سرمایه‌داری، محرک تولید تنها و تنها سود، به‌معنای تولید و تصرف «ارزش اضافی» است. شاید باور کردنی نباشد اما تولید در سرمایه‌داری هیچ ربطی به نیازهای انسان‌ها ندارد، حتی اگر در حاشیه‌اش برخی نیازها برطرف شوند! مثلاً همین حالا در بسیاری از کارخانجات اساسی کشور، همه‌ی ملزومات مادی تولید، اعم از ابزار تولید، مواد خام و نیروی کار فراهم هستند. اما با این‌وجود هم، این کارخانه‌ها تعطیل شده و کارگران خود را اخراج کرده‌اند. سرمایه‌داری و منطق حرکت آن، که نامش منطق سود است، کاری به کار نیاز و معاش انسان‌ها ندارد. تولید یا باید سودآور باشد یا همان بهتر که تعطیل شود. خواهیم گفت که موج بی‌کاری فعلی و تعطیلی پی در پی کارخانه‌ها، چگونه منجر به سقوط کارگران به قهقرای فقر، اما نجات حاکمان و اربابان خواهد شد.

در هنگام بحران انباشت سرمایه و تعطیلی تولید، سرمایه‌داران برای خروج از بحران تلاش خواهند کرد به هر ترتیب ممکن، نرخ ارزش اضافی را افزایش دهند و به قیمت استثمار بیشتر نیروی کار، از بحران گذر کنند. موج بی‌کاریِ گریبان‌گیرِ جامعه برای ما درد است اما برای ارباب درمان. بی‌کاری بیشتر، یعنی عرضه‌ی بیشتر نیروی کار در برابر تقاضای کم‌تر برای آن. نتیجه همان‌طور که همه می‌دانیم، کاهش قیمت نیروی کار، یعنی مزد و افزایش نرخ ارزش اضافی است.

پس زمانی که جمله‌ی «الان تولید نمی‌صرفه» از دهان ارباب خارج می‌شود، منظورش تنها این است که کارگران باید اجازه بدهند کمی بیشتر در پاچه‌شان فرو کنیم تا بصرفد. یا همان‌طور که گفتیم کارگران را مجبور می‌کنند کار رایگان بیشتری انجام دهند.

ابتدای کار، گفتیم که یافتن کلمات دشوار است‌. با این‌حال اقتصاددانان بی‌شرم و ولنگار بورژوازی و جانیان حاکم بر ایران، به راحتی کلمات مناسب را برای این موقعیت پیدا می‌کنند (و البته شاهد هم همیشه از غیب می‌رسد!). آرمان خالقی، دبیرکل خانه‌ی صمت ایران راهکار خود را برای بحران فعلی چنین بیان می‌کند: «بنگاه‌ها می‌توانند در توافق با کارکنان و صرفاً با رضایت کتبی آنها، برای یک دوره‌ی محدود -مثلاً چهار تا هشت ماه- فعالیت را با حداقل دریافتی ممکن ادامه دهند تا از تعدیل نیرو جلوگیری شود.»

کارگرانی که اخراج می‌شوند، درست مثل کارگرانی که سرِ کار هستند، همچنان عملاً زیر دست اربابند. بیکاران جمعیتی را می‌سازند که هر وقت لازم باشد فوری می‌توانند سر کار برگردند، ولی همان‌قدر هم راحت می‌توانند هر لحظه دوباره به هر بهانه‌ای اخراج ‌شوند. این نیروی کارِ اضافی همیشه مانند یک اهرم فشار روی دستمزدها عمل می‌کند و وسیله‌ای برای تحت‌فشار گذاشتن کل طبقه‌ی کارگر است. وجود همین «ارتش بیکارها» باعث می‌شود کارفرما بتواند کارگران شاغل را مجبور کند شرایط سخت‌تر را قبول کنند، با حقوق کمتر کار کنند، بدون بیمه و مزایا کار کنند، اضافه‌کاری بدون حقوق انجام دهند. دیگر از کفش و کلاه ایمنی خبری نیست. استعلاجی دیگر معنایی ندارد و در بهترین حالت مرخصی بدون حقوق حساب می‌شود. افزایش حقوق وزارت کاری که دیگر شوخی بی‌مزه‌ای است. بیکاری همیشه مانند یک تهدید بالای سر کارگران شاغل آویزان می‌ماند. اگر کارگران به دستمزد کم یا رد نشدن بیمه یا به هر دلیل دیگری اعتراض کنند، فوراً اخراج می‌شوند -که از قبل با قراردادهای موقت زمینه‌اش چیده شده است- و بیکاران که دیگر نه پولی برایشان باقی مانده که از جیب بخورند و نه وسیله‌ی خانه‌ای دارند که بفروشند و مواد غذایی تهیه کنند و زنده بمانند، با حقوق کمتر سر همان کار می‌روند.

پس اخراج یا بی‌کار کردن کارگر‌ آن‌گونه که اربابان می‌گویند فقط واکنش به شرایط جنگی یا نتیجه‌ی فشار اقتصادی نیست، بلکه روشی دائمی برای سرکوب کارگران است. جمهوری اسلامی هم در کنار سرمایه‌دار و کارفرما، این تحقیر کارگر را نه به‌عنوان یک مشکل ریشه‌ای، بلکه به‌عنوان یک سختی موقتی برای بازسازی مملکت بعد از جنگ جا می‌زند و قوانین کار را طوری تغییر می‌دهد یا چشمانش را طوری می‌بندد، که دست کارفرما برای هرگونه برخورد وحشیانه با کارگر باز باشد. به همین دلیل است که می‌گوییم جمهوری اسلامی هیچ‌وقت از نقش خود به‌عنوان حکومتی در خدمت حفظ سرمایه‌داری و مقابله با طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان عقب نکشیده است؛ نه در جنگ، نه در صلح، و نه حتی در آتش‌بس.

سرمایه‌داری برای وارونه‌نمایی جهان و ایجاد انشقاق در صفوف ما، مفاهیمی را می‌پروراند که شاید درستی‌شان بدیهی به نظر برسد، اما مارکسیسم به ما می‌آموزد که با چاقوی نقد سراغ هر چیزی برویم که به اسم «طبیعی و بدیهی و مسلَّم» به ما خورانده‌اند. مثلاً امری بدیهی است که برخی انسان‌ها طبقه‌ی متوسطی هستند. اما در حقیقت طبقه‌ی متوسط چیزی نیست جز لایه‌های میان طبقه‌ی کارگر و سرمایه‌داران. بالاخره این انسان‌های میان دو طبقه یا مزدبگیرانی هستند که کارشان را می‌فروشند، و مالک ابزار تولید نیستند (کارگرند)، یا مالک ابزار تولیدند و انسان‌های دیگر را استثمار می‌کنند. درواقع سرمایه‌داری با قاچاق کردن بخشی از کارگران به درون طبقه‌ی متوسط، آگاهی، خودشناسی و وحدت طبقاتی آن‌ها را تضعیف و مخدوش می‌کند. سرمایه‌داری این مفهوم فریبنده (طبقه‌ی متوسط) را اختراع می‌کند تا موتور مبارزه‌ی طبقاتی را خاموش کند.  آن چیزی که به آن طبقه‌ی متوسط گفته می‌شد، در حال دیدن واقعیت بی‌پرده‌ی سرمایه با چشم خود است. همان‌هایی که می‌گفتند ما کارگر نیستیم، حالا کم‌کم می‌فهمند که اخراج دسته‌جمعی، نداشتن قرارداد، نداشتن بیمه، «عدم نیاز» یا «قطع همکاری»، بالا کشیدن اضافه‌کاری، و غیره چه معنایی دارد؛ چیزهایی که قبلاً فکر می‌کردند فقط مربوط به کارگرهاست. جمهوری اسلامی به‌عنوان نماینده‌ی سرمایه، به این طبقه القا کرده بود که اگر کارگرها چنین وضعی دارند، مشکل از خودِ آن‌ها و توانایی کم آن‌هاست، نه از سیستم. اما هیچ‌وقت نگفت که سرمایه، توانایی انسان را به یک چیز قابل خرید و فروش تبدیل کرده است. قیمت‌ها هم که در بازار آزاد تعیین می‌شود، از قبیل قیمت نیروی کار. هر کس کارش را ارزان‌تر بفروشد، مشتری‌ای به نام کارفرما گیرش می‌آید.

در ادامه‌ی سلسله یادداشت‌های کارگری که در آینده منتشر خواهد شد تلاش خواهیم کرد به گونه‌ای واقعی‌تر و کم‌تر نظری، به بحران بی‌کاری نگاه کنیم و راه‌کارهایی را برای مبارزه با آن پیشنهاد دهیم. برای این‌که سررشته‌ای از این راه‌کارها برای مبارزه به دست دهیم، کوتاه می‌گوییم که: هیچ ایده و فکری نمی‌تواند بدون واسطه و بدون تدارک، مادیت پیدا کند. اگر یک نظریه (مثلاً یک اعتصاب کارگری) بی‌گُدار به آب بزند، با جریان غالب به این طرف و آن طرف کشیده می‌شود و از تحقق اهدافش باز می‌ماند. هر ایده‌ای اگر بخواهد به واقعیت بدل شود، باید از روی یک پُل مستحکم عبور کند. نام این پل سازمان‌دهی است و ما در تدارک ساختنش هستیم.

اردیبهشت ۱۴۰۵